آآآی...
گاه آنقدر برای از خود گذشتن پی بهانه می گردی یا بی بهانه از خود می گذری که گویی تویی آن ژان وال ژان نامی. و گاهی دیگر تکبری محض، در خود خلاصه می شوی که دیگر هم سانانت را هیچ خدایت را هم از یاد می بری.
شاید نه
ترا دیده ام
من
میان بودن ابرها
و در کشاکش یک امید موهوم که ...
شاید نه
شاید آری
در شعر من زنی است که بی مرد مانده است
دیریست این سوال ورد زبان شهر و دهات است
لبخند چشم تو
زیباست
وین حیات عزیز و گرانبهاست
لبخند چشم توست
مي شد آري مي شد
مي شد آري مي شد
مي شد آن ماه تمام قسمت من باشد
مي شد آن جان كلام شعري از من باشد
هست ها و نیست ها
داشتم فكر مي كردم
داشتم فكر مي كردم به همه هست ها ونيست ها
كه هست ها از چه هستند ونيست ها از چه
اصلاً نيستي چيست؟
اصلاً نيستي هم هست؟
اگر نيستي نيست، پس چگونه هست؟
سرآغاز
سلام
این آغاز کار وبلاگیست که شمارا به عاشقی می خواند و در فراموشی روزمرگی ها روان و جان به دریای شورانگیز شعر می سپارد تا فارغ از همه دغدغه های خاکی سر در موسیقی افلاکی درخت جان از قطره های شاعرانه سیراب کند.
بی شک در این راه حمایت و همراهی شما دوستان مخاطب توشه ایست مرا در این راه نشیب. پس بی صبرانه نظرات شما را می طلبم تا برای آغاز همراهیتان را با خود کنار بینم و مهرتان را با دل خسته خود یار.
امید خدا را که در این گستره کار همراه شود با من و امید رساند
هر یکشنبه به روز می شویم