تان و روز

اساسا ما قبلا هم گفته بودیم دقتمان زیاد است و اصولا آنچه دیگران در آینه بینند ما در خشت خام. مثلا همین داستانی که از حضور نیروهای امنیتی دربهشت زهرا و گلستان خاوران، که همه را بر این باور داشت که گویی مساله سیاسی است، اصلا انگار نه انگار عزیزان انتظامی هم در این اماکن متبرکه کس یا کسانی دارند. و احتمالا به مقبره ندا و سهراب هم کاری نداشته اند. البته این در مورد استشهادیون هم صادق است و ممکن است برای دیدار بستگان عازم بحرین باشند و ربطی هم ندارد که در مجلس عنوان شده است که برای بحرین فکری خواهیم کرد. دیگر اینکه باید به یاد داشته باشیم که وودی اصلا شخصیت خوبی نیست و ما هم نباید از دیدن توی استوری خوشمان بیاید. نه به این دلیل که امریکاییست یا آنکه با باورهای صهیونی موازیست بل به دلیل حمایت از پلنگ صورتی و مورچه خوار. با همه این اوصاف ما هم مثل عادل خان فردوسی پور اعلام می کنیم همگان دوستمان دارند چون دروغ نمی گوییم. شما هم اگر دقتتان بیشتر کنید در خواهید یافت عنوان چیست و داستان چه ......


ضمنا گروهمان هم در فیس بوک احداث شد (زودتر از بزرگراه شمال)



مدرسه پیرمردها

احتمالا فیلم دهه شصت بود. که البته تشابهات زیادی با افراد مختلف در حال حاضر داشت. این را با اشاره نغزی از فانوسمان دریافتیم. و همینطور پی اشاره ها رفتیم و دیدیم بعله. بسیار کسان را باید در این فیلم کودک پیدا کرد. مثلا شخصیت سرهنگ، (سعید پور صمیمی) که دائم توهم دشمن داشت، یا آشپز، (اکبر عبدی) که تمام مشکلات از هرجا که بود از چشم او دیده می شد طوریکه خودش هم باور کرده بود. و هر خرابکاری می دید با تعجب می پرسید «یعنی همه اینا کار منه!؟؟»، یا دو برادری که در حال رانت بودند برای بالاکشیدن مدرسه سیبیلو که پدرشان بود، (برادران بنفشه خواه) و یا ناظم (زلزله) آسایشگاه سالمندان (مدرسه پیرمردها)، که بر همه سخت می گرفت و مدام افراد آسایشگاه را به تنبیهات مختلف تهدید می کرد و برای یافتن فسقلی همه تخت ها را می گشت و همه اتاق ها را تفتیش می کرد، (گوهر خیراندیش). البته از من نخواهید که مصادیق امروزی این شخصیت ها را نام ببرم چراکه خوانندگان این وبلاگ البته نه به اندازه نویسنده که ما باشیم مسلما، فرهیخته و هنرمند و فهیمند و به عبارتی موضوع را روی هوا می زنند. (هندوانه در زیر بخشی از بدن). از نقد فیلم!! که بگذریم سوالی برای ما پیش آمده در پی سخنان قائم مقام ستاد مبارزه با مواد مخدر که فرموده اند 75% مردم دسترسی به مواد مخدر را آسان تلقی می کنند. خوب این که بعله اما نتیجه آنکه احتمالا اگر از 25% باقیمانده بپرسند شما چگونه به مواد مخدر دسترسی دارید می گویند به سختی. سوال بعد هم اینکه شنیدیم شخصی به دیدار 6 ساعته از وزارت ... پرداخته اند برایمان تعجب شد که یا ایشان ... ای هستند که 6 ساعت در آنجا بوده اند یا اهل فتنه اند. البته این دومی که نیستند اما جوابش را هنوز نمی دانیم. راستی امروز از زبان پیرمرد باصفایی در صف تاکسی شنیدیم که با لهجه زیبای خوزستانی به دوستانش می گفت یادش بخیر جوان که بودیم از ذوق سال تحویل شب تا صبح با کت و شلوار می خوابیدیم خواستیم بپرسیم تحویل سال در چه ساعتی از شبانه روز بود؟ اما نپرسیدیم خواستیم بگوییم پدر جان شما هم؟!! آبادان؟!! لاف؟!! نگفتیم فقط یواش در گوش فانوسمان زمزمه کردیم لهجه شان خوزستانیست. و او خود تا آخر مطلب را گرفت طبق معمول. اصولا ما و فانوسمان مطالب را خوب می گیریم یا از او یک اشاره است و از ما به سر دویدن و یا برعکس از ما به سر دویدن است و از او یک اشاره. ضمنا شعر فجر هم در کمال ناباوری تمام شد. ما که قابل ندانستیم اما دوستانمان که شرکت کرده بودند دماغشان سوخت. موکدا دماغشان. سوال آخر هم اینکه این مجمع نمایندگان ادوار مجلس که بیانیه داده اند برای مسائل اخیر در دفاع از حقوق مردم و جایگاه نمایندگانشان، چه کسانی هستند ما نامشان را نمی دانیم...........

بدون شرح

با اجازه شر کت پژو

 

 

 

 

 

 

اوقات بامدادی بود و هنوز هوا روشن نشده بود ما نیز از آنجا که داشتیم جایی می رفتیم قانونمند، از معیت دوربین عکاسیمان محروم بودیم، با همراهمان در آن تاریکی تصویری از این اتول استیشن اوراقی برداشتیم تابرایتان بگوییم اصلا هیچ نشانی از هویتش باقی نمانده بود تا ما به  اصالت کمپانیش پی بریم جز یک مساله و آن نمره آن اتول افسرده حال بود. شماره اصفهان بر پیشانی داشت و این ما را بر آن داشت تا در حافظه تاریخیمان مروری کنیم و بر پژو بودن این بیچاره ایمان آوریم. این حافظه تاریخی بدچیزیست، علی الخصوص که تاریخ تکرار هم بشود. ما البته تا حدود دبیرستان از تاریخ بدمان هم می آمد. حال اما اساسا سر و کارمان افتاده با تاریخ و مشابهاتش. علاقه هم داریم البته. مثلا همین جریان های سیاسی تکراری در جهان. یا جبهه گیری های بی بی سی در ازمنه گوناگون در مقابل نظام های سلطه گر و مردمان به قیام برخاسته شان. یا اصلا نوع رفتار سیاسیون صاحب قدرت در مقابل مخالفینشان. آن روز که اخبار را می دیدیم از سر ناچاری، ناخودآگاه ذهنمان رفت پی احوالات مجلس شورایی کشور کره که همیشه نمونه بلوا و بی تدبیری و برپاسازی غوغا بوده اند. بعد هم اندیشیدیم که آیا سناتورهای یک کشور نماینده چه کسانی هستند؟ و با خود گفتیم حتما مردم. مردمی که سالهاست در آرزوی آرامش به افکار گوناگون مشابهی اعتماد می کنند که هنوز ارضایشان نکرده است. این واژه ارضا البته معانی بسیار دارد اما منظور ما دقیقا همانی است که اینجا مصداق دارد و ذاتا ما انسان مودبی هستیم. حالا هرچه بعضی ها به رواج بی ادبی مبادرت کنند بازهم ما بر سر پیمان و عهد و سوگندیم به قول استاد شجریان. و هرچه هم بیشتر بی ادبی کنند این آقایان محترم، ما بیشتر از ایشان ادب می آموزیم. می گفت: لقمان را گفتند ادب از که آموختی گفت از بی ادب یادش به خیر کتابهای درسی قدیم که امروزه مد شده است عکسهایشان را هی برای هم ایمیل می کنند همین مردم در آرزو مانده.شاید مرور خاطرات دوران مدرسه آبی بر آتش ذهنهای آشفته ایست که در زمان حال دستاویز درخوری ندارند برای دلخوشی. حتی جشنواره فیلم فجر. که گویا آقای اصغر فرهادی حسابی درو کرده اندش. و البته بالاخره این جناب بهداد هم بر بال سیمرغش سوار شدند.یا حتی جشنواره موسیقی که باز هم این آقای بهداد آنجا هستند البته اینبار نه با سیمرغ که با دارکوب. از اینها گذشته باز هم هیچکس پیش بینی ما را جدی نگرفت که گفته بودیم این بلوای مصر عاقبت خوشی ندارد و مبارک که برود، میمون می آید و اصولا تاثیری در حال مردمان بی نوا نخواهد داشت جز جابجا شدن ثروت و قدرت در میان آنها که دست در آن داشته و دارند. این میمون هم البته بی ادب نیست معنایش با همان مبارک گره ای عیق خورده است. برای رفع خستگی با ملیجکمان تماسی گرفتیم تا لطیفه ای برایمان بگوید که گفت:

(با لهجه کاشانی بخوانید)

پِسِره سوار پژو مِشِه مِره مشهد

پِدِره سوار داااتسون مِشه مره مشهد

پِدِره از پِسِره زودتر می رسه چرا؟

 

چون پِسِره بی بصیرت بوده پِدِره بصیرت داشته

 

 

دنیا                   دم به دم مرا تو آزردی....

داشتیم رادیو پیام را استماع می نمودیم که ملودی آشنایی از میان خبرهای پانزده دقیقه ای خودنمایی کرد شادمان منتظر شنیدن صدای جناب عماد رام شدیم که ناگاه شنیدیم روزبه خان نعمت اللهی ترانه دریا را بازخوانی کرده اند گفتیم لابد نسخه قدیمیشان کیفیت مناسب ندارد مانند آنکه ما داریم، برای حفظ این اثر ماندگار اجرای مجدد شده که البته بد هم نبود. ما نیز به زمزمه شدیم که

"دریا اولین عشق مرا بردی                       دنیا دم به دم مرا تو آزردی..."

البته این بازخوانی بسی دلچسب تر از آن بازخوانی بود که دفعه ای از یکی از بانوان آن طرف آبی شنیده بودیم که اصولا تنظیم قطعه حال و هوای دیگری را ساخته بود گویی پژو 405 را وانت کرده باشند. در همین افکار زمزمه مان را ادامه می دادیم تا اینکه ما می خواندیم

"دیریست        قلب من از عاشقی سیر است       خسته از صدای زنجیر است"

و جناب نعمت اللهی می حواندند

"دیریست      قلب من از عاشقی سیر است"      موزیک    "قلب من از عاشقی سیر است"

هرچه زور زدیم نفهمیدیم چرا از زنجیر عاشقی پرهیز داده اندشان برای احتمالا گرفتن مجوز پخش. شاعر در زنجیر عشق گرفتار بوده که چنین سروده لابد. هنوز به نتیجه نرسیده بودیم از این مکاشفه که خبر شروع شد و با شادمانی اعلام کرد "مبارک رفت". مثل تیراز ذهنمان گذشت که چه کسی آمد؟ این مهمتر است. همین طوری یاد گفته هایی از دکتر شریعتی افتادیم که از چیستی اینکه انقلاب ها می دانند چه نمی خواهند و نمی دانند چه می خواهند گفته بودند.

بعد هم ناخواسته یاد نسبت دادن نام مالک اشتر به یکی از مسئولین و از آن بدتر قیاس مولا افتادیم با دیگر بندگان خدا.

رادیو را قطع کردیم گفتیم سی دی بخواندکه خواند 

" دایه دایه وقت جنگه ..."

کلا خاموشش کردیم مبادا این فکرها به نتایج بدی برسد. یکهو انگشتی روی شیشه اتولمان زد و کاغذی تحویلمان داد که رویش نوشته بود

 25بهمن=25 خرداد

                                                    ......ما که نفهمیدیم منظورش چه بود!!!

انقلاب...؟

آن روز بی خبر از همه جا، جام جهان نما را که روشن کردیم دیدیم سخن از خیزشی مردمی است و حکومت نظامی و مبارزات مسلحانه و غیر مسلحانه، کمی به خودمان لرزیدیم و بعد از خمیازه ای کشدار که احتمالا در اثر اضطراب بر جانمان افتاده بود. دوری در کانالهای مختلف زدیم و دیدیم اصولا رادیو و تلویزیون گویی اشغال شده و صرفا خبر از امید به پیروزی مردمانی می رسد  که سالهای سختی را گذرانده اند. البته اینجا خواستیم به جای امید بنویسیم نوید یاد فانوسمان افتادیم ننوشتیم. بعد خاستیم و سراغ گنجه مان رفتیم و درب گشودیم و سجلمان در  آوردیم ببینیم سال تولدمان چه زمانیست، به گمانمان متولد بیست و چهار، بیست و پنج باید می بودیم که این خاطرات برایمان داشت زنده می شد. کمی که صدای اخبار را بلند کردیم، در یک خبر فوری حضور نیروهای سازمان یافته لباس شخصی را که با باتون به جان مردم بی نوا افتاده اند برایمان خاطرات دیگری را زنده کرد دوباره سجلمان را نگاه کردیم، شکر خدا هنوز جوانیم، شکمان رفت به تاریخ روز، تقویم را نگاه کردیم دیدیم در زمان هم سفر نکرده ایم نه به دهه پنجاه و  نه به دهه ... عینکمان را که با دستمال پاک کردیم، شنیدیم آقای اخبار، نامی از مصر آوردند، نفس بند آمده مان را فوت کردیم و ضربانمان از هزار کمی پایین آمد. فهمیدیم شهر امن و امان است، ساعت هم احتمالا یک نصف شب است. خبر بعدی را که شنیدیم کمی قند در دلمان آب شد، از اینکه آقای وزیر را عدم اعتماد از مجلس نصیب شده بود، شادمان از این خبر خانه را ترک کردیم برای دیدن دوستان، و اتنتقال آن تا شادمانیمان افزون شود، نگاهمان به روزنامه ها افتاد و خبری که نوعی پیشگویی بود برای انتخابات داخلی یکی از نهادهای مهممان و حسابی حالمان گرفته شد. بازگشتیم و پای همان جام جهان نما نشستیم و از دیدن آقای درستکار لذت وافر بردیم. شب که شده بود با صبا داشتیم کلاغ نیوز را نظاره می کردیم که در یک اجماع خبره رسیدیم به یک کلام و آن اینکه چرا از مسئولین هنگام صدارتشان نقد نمی شود یا ایراداتشان گوشزد نمی شود برای اصلاح و بعد از عزل ایشان دائم بدگویی و تمسخر نصیبشان می گردد. بعد ندایی از غیب ما را گفت جهان سیاست پدر و مادر ندارد. خندیدیم و در دلمان فحش بدی دادیم. لاجرم هنوز خبرهای مردمان مصر در جریان است. و ما همچنان سجلمان را پیش رو نهاده ایم با تقویم که مبادا در زمان گم شویم. اصلا دوست نداریم فردا بگویند فلانی طی الارض می کرده و زمان را مسخر گردانیده بود. از این تعارفات بدمان می آید، ضمنا جرم هم هست ادعای عرفان و فلسفه. همین سبب ما را بس که اندکی دست از سیاست برداریم و برف را دستاویز لذتجویی قرار دهیم برای فراغتمان از اینهمه دغدغه. سجلمان را می بندیم و دستکش به دست عزم آدمسازی می کنیم با برف. شاید هم موجودات دیگری ساختیم. الله اعلم......

راست بگو راست بگو راست ...

رفته بودیم برای میهمانی، کف دستمان را که بو نکرده بودیم بدانیم بوی چای کهنه دم می دهد. هنوز اساسی جلوس نکرده بودیم که از آتش تند بحث مدعوین سوزشمان شد. گوش شدیم از سر تا به پا برای شنیدن و دم برنیاوردیم. بحث از قیمت و یارانه و کارت سوخت نشان می داد که ناگاه یکی از حضار مدعی شد که نعوذ بالله امام زمان تشریف آورده اند، و ما دست روی دست گذاشته ایم. دقیق شدیم دیدیم به برخی تیترهای روزنامه ها اشاره دارند، اگرنه ما هنوز از دیدار جمال جانانه دوست محرومیم.

البته حقمان است با اینهمه ناپسندی ها در جامعه و خانواده. چرا که

... وصال یار میسر نگردد اگر         زمام دل نه به دستش نهاده ایم از جان

خواستیم شعرمان را بلند بخوانیم، البته نه این که اینجا سروده ایم. آن یکی را که قبلا سروده بودیم و احتمالا حتما شما نشنیده اید. اما به صلاح نبود و نخواندیم اینجا هم نمی نویسیم، اصولا بیماری خودسانسوری ما را نیز مبتلا کرده از بس دوستان الطفات فرموده اند به اینجانب. اما این میان آنچه ما را متوجه کرد نوع مباحثه دوستان بود و اینکه هر یک به شیوه ای خاص مشارکت، ببخشید شرکت می فرمودند. یکی هنرمند معمار بود و آیات و روایات می خواند در شکوه از رواج خرافه، دیگری مداح اهل بیت بود و به مسموم بودن سطح سلامت جامعه از جسم و روح می پرداخت با نگاهی به آلودگی هوا و مزمت ماهواره، آن دیگری پزشک بود و از مهندسی هدفمنسازی سخن می راند، و آن که مهندس بود شعری به لب زمزمه می کرد که نمی نویسیمش و ما که مثلا شاعریم هی شعرمان را قورت دادیم و نخواندیم. البته این میان ذکر صلوات زینت بخش دعوای پرخنده سوزناک دوستان می بود. بعدا دیدیم اینها که چیزی نیست. یکی را خودمان می شناسیم درسش ورزش است و عشقش موسیقی و احتمالا از همین تناقض درونی است که شاعرمآب می نماید. حالا وقتی یک نفر در خود اینجنین حیران است جامعه و مشاغل را حرجی نیست در این بلبشوی تناقض مدرک و سمت. مانند پایان نامه همین فرد نام نبرده که بسیار کسان را در مشاغل نامرتبط اکتشاف فرمودند. که البته خودمان هم دست کمی از ایشان نداریم.

بعد رفتیم خانه مان پس از آن مهمانی که البته به صرف شام مفصلی ختم شد. خسبیدیم و در خواب دیدیم که ما را اتفاقی بزرگ افتاده و سیدی والامقام سکه اشرفی به ما عطا می فرمودند. بیدار که شدیم فهمیدیم به همان تیتر روزنامه ها تعبیر می شود. اصولا خیلی ها خواب ما را مهم می پندارند. آنقدر که زمانی می خواستیم سوء استفاده کنیم اما شنیدیم کارهایی مثل رمالی و دعانویسی و کف بینی و هاله بینی و این قبیل جرم است، نکردیم. رفتیم سراغ همان شعر خودمان، گفتیم کاری کنیم که جدید باشد، قدری مضامین دینی را به شعر درآوردیم تا به عرصه طبع برسانیم، شنیدیم بنده خدایی که البته الان خدا را بنده نیست برای چنین قصدی تحت تعقیب و شکایت واقع شده و از این رو گریخته است از کشور گل و بلبل، تا آنجا که کنون آواز بی دینی سر میدهد. از ترس کباب، عطای ثواب را به لقایش بخشیدیم. و هنوز برای آنکه نکند پیانوی شعرهامان بی صدا شود برای ممیزی چاپ حذر کرده ایم از ارائه هر یک از آثارمان به شما تشنگان ادبیات. گفتیم در مطبوعات دستی بریم برای عرض اندام، اما نشد آنچه باید بشود از پر کردن فرمهای گوناگون خبرگزاری های مختلف. پس دست هامان به غایت یک چارک از لنگ هامان فزونی یافت. خواستیم چون دوست گرامیمان دستی به ساز بریم، گروه موسیقی مورد نظرمان دست از تمرین کشید. حال مقداری از اینهمه وفور نعمت دل درد شده ایم که شاید هم مربوط به شام مفصل آن شب باشد که ما را عادت به قدری چای بوده همیشه نه آنهمه متناولات رنگ به رنگ، این را به فانوسمان گفته بودیم که شاعر فقیراست و خوراکش ...، قصد آفتابه کردیم برای رفع حاجت، به ذهنمان رسید کنار دریا هم خواستیم برویم ببریمش با خودمان، که از قضا دیدیم حفره خوش تراشی در ماتحتش خودنمایی می کند. خود را گفتیم بهل. و سوی مستراح شدیم با امید آنکه آفتابه صاحبخانه مان از فلزات است و لابد سلامت.

و حالا قدر نبات سنتی یزد و عرق نعناع تند کاشان را که از سفر اخیرمان سوغات کردیم و البته شما را نیز بدان توصیه می کنیم خوب دانستیم. آنچنان که فانوسمان افاضات می فرمایند که بزنم به تخته رنگ و رویت باز شده است.

یلدا

گفته بود، برای لحظه های شادمانگی به چیزی احتیاج نداره. گفته بود مهم اینه که دلش خوش باشه. می خواست بگه اما. اما نگفته بود. می خواست بگه یه چیزی کمه، با همه دلخوشی. می خواست بگه خدا رو حس می کنه، همه چی هم رو به راهه فقط. اما نگفته بود. گفته بود مهم اینه که همیشه حالش خوبه. می خواست بگه همیشه هم خوب نیست. اما نگفته بود. خندیده بود و گفته بود و گفته بود. از یک کار جدید. یک مشغله تازه. یک اتفاق خوب. نه نگفته بود. فقط خندیده بود. می خواست بگه ته دلش صدای پای غصه میاد. می خواست بگه نگرانه که نکنه. نگفته بود. گفته بود امشب خوردن آجیل و هندونه و انار بهترین دلخوشیه. می خواست بگه اما با کی. نگفته بود. گفته بود یک دقیقه بیشتر ...! می خواست بگه فقط یک دقیقه؟ گفته بود. گفته بود؟













ای گفته های نغز تو چون شعر حافظ ناب

ای تا همیشه شامگاهان تو با مهتاب

چله است امشب یک دقیقه بیشتر از شب

از دل چو بینی هر دمی چله است دریاب


ع فواد

فقط همین

امروز بهانه ها چه بسیار شده

اشعار دلم نحیف و بیمار شده

امروز به خونخواهی مردان خدا

افسوس دوباره شمر علمدار شده

احتمال

این اولین باری نبود که با همه وجودش غصه می خورد. و حتما اخرین بار هم. گریه کردن براش انقدر ساده شده بود که دیگه حسش نمی کرد. و فقط از خیسی بالشی که دیگه رنگ و روی قدیما رو نداشت فهمید گریه کرده. بسته قرص ها رو هنوز تو دستش نگه داشته بود. و ماتش برده بود به آلبوم های عکسی که گوشه کتابخونه رنگ خاک شده بودن. دیگه همه اون جمع دوستانه تنهاش گذاشته بودن و از اون جمع فقط خودش مونده بود و بس. نگاهی به دستهاش کرد که دیگه اثری از سالخوردگی روش نبود. بلند شد و به اتاق پذیرایی رفت. سالن پر بود از مهمونای سیاهپوش و روی میز دو تا شمع سیاه بود با یک ظرف خرما و عکسی که اول خیال کرد آینه است.

سایه

بسمه تعالی

سایه

هرچه می خواستیم هیچ نگوییم، نمی گذارند. هرچه خواستیم غصه مان را در دل نگه داریم و زبان به سخن باز نکنیم، نشد. آخر سر، باز هم آمدیم سر نوشتن حرف هایی که همه هر روز در دلهاشان می ریزند که مبادا بر زبان آید. آخر درد ما که یکی دو تا نیست. از یک طرف غم دنیا می خوریم که آی آزادی ما چه شد یا مثلا حق بیان و اندیشه کجاست که مخاطب را هم زبان و هم میهن می یابیم. از سوی دیگر برای دینمان دلواپسیم که می بینیم همه به نوعی از اسلام دم می زنند و گویی هم کیشیم همه با هم. در همین گیر و دار خواستیم حرف هایی بزنیم که احتمالا اگر بزنیم قلم خود خشک خواهد شد برای نوشتن. حالا به جای آن حرف ها سوالاتی که ذهنمان را درگیر کرده می نویسیم تا ببینیم خدا چه می خواهد.

مساله ما فیزیک نیست. اما می خواهیم بدانیم «سایه» یعنی چه؟ رفتیم و کمی جستجو کردیم و دیدیم یعنی اثر تابش خورشید بر یک جسم که به حالت کلیشه ای از آن جسم ایجاد می شود. در فرنگ بدان Shadow, Shade, Sunshade می گویند و اعراب «الشمسیت» یا «الظل» نامندش. از خود اختیاری ندارد، منطبق است کاملا بر افعال جسم و هر چه بر جسم واقع شود لاجرم هم او نیز مفعول واقع خواهد شد.البته ابعادش در زوایای مختلف تابش نور متغیر است و گاه بلند تر از قد جسم، گاه کوتاه تر، گاه فربه تر از آن و گاه بالعکس شکل می پذیرد. در حضور افعالی آن باید مصر شویم بر اینکه سایه هیچ اختیاری از خویش ندارد. حال مساله اصلی ما این است که چطور یک نفر می تواند سایه یک نفر دیگر باشد؟! یعنی اگر بگویند فلانی سایه فلانی است یعنی چه؟ اگر بپذیریم که چنین دعوی ممکن است، پس باید این را هم بپذیریم که آن شخص بلااختیار از شخص فاعل، فعل می پذیرد. و این یعنی اولا شخص سایه هیچ اختیاری از خویشتن ندارد و در همه احوال حتی تغذیه و رفع حاجت مفعول است. ثانیا شخص فاعل اگر خطایی هم بکند سایه اش بی تردید همان کار را خواهد کرد. باز هم اگر این ها را بپذیریم، مساله ادامه دارد و آن اینکه شخص فاعل هم اختیاری بر سایه اش ندارد و مسلما هر چه از او سر بزند، سایه بلادرنگ خواهد انجامید. و هرگز باور نکنید داستان پلنگ صورتی را که با سایه اش دوئل می کرد و شکست می خورد، چرا که آقای والت دیسنی عامل صهیونیست است! و احتمالا پلنگ صورتی هم تسلیحات جنگ نرم. بویژه که هم پلنگ است و در زمره حیوانات حرام گوشت قرار دارد و هم رنگش صورتی است که احتمالا نقبی به مساله باربی می زند و به نوعی الگوسازی غربی است. حالا اگر وارد مساله جبر و اختیار شویم تناقض بسی چشمگیر است. که اگر دو نفر، هردو از بندگان خدا باشند و مختار به اعمال انسانی، چگونه می توانند مجبور به ناتوانی در کنترل افعال سایه شان باشند یا از اختیار افعال خویش، ناشی از شخص فاعل، عاجز. دیگر بگذریم از اینکه اگر تاریکی فرا رسد وضعیت جناب سایه چه سرانجامی خواهد داشت. این داستان آنجایی بیخ پیدا می کند که مثلا شخص فاعل از حضرات معصومین باشد و شخص سایه فردی از آحاد جامعه هرچند مزین به علم و سواد اما فاقد صفت عصمت. که اگر چنین باشد، باید بپذیریم که شخص سایه معصوم است، چون جز رفتار شخص فاعل از او بر نمی تابد. و اگر هم چنین امری را نپذیریم، باید در عصمت شخص فاعل تشکیک کنیم. که هر دو با آموزه های دین ما مغایرت دارد. بعد می رویم ببینیم چرا اصلا چنین مساله ای سوال می شود، می بینیم شخصی که گویا معلم تاریخ اسلام است و امروز نماینده کدام شهر در مجلس شورای اسلامی، در سخنان گهرباری شخصی را که آشنای همگان است سایه حضرت ولی عصر(عج) می داند. و این سخن را در رسانه غیر ملی بیان می کند. از سوی دیگر، همین شخص، آن فرد را که سایه خطاب کرده بود، در قیاس با امام هشتم شیعیان بالا می برد که مثلا استقبال مردم ایران از حضرت رضا(ع) را با رفتار مردم قم بسنجد. حال آن که مولا علی (ع)، این رفتار مردم ایران را مذموم دانسته و چنین استقبالهایی را نکوهش کرده اند. و ایشان با افتخار آن را بیان می نمایند. این آقای نماینده مجلس همان دوستی است که برخی از یاران امام خمینی را با طلحه و زبیر قیاس می کند. و روز به روز هم بیشتر در این رسانه میدان دار می شود برای بیان نقطه نظراتش، مانند خود آقای رسانه غیر ملی که در روز سیزده آبان هم به نطق در جمع دانش آموزان می پردازند، به عنوان دانشجوی خط امام. بعد برای ما سوال نشود که مثلا مگر خانم ابتکار، دانشجوی خط امام نبود؟ اینها ما را به فکر وامی دارد برای انتخابات دوره بعد...

به هر حال باز هم سخنانمان را هرچند سربسته ناتمام می گذاریم شاید اینطور بهتر باشد.

قبله هفتم


استفاده از این مطلب حتی با ذکر منبع جایز نمی باشد.


قبله هفتم

حاصل چند سالی مجاورت




آرزويم بود با تو قصه اي از دل بخوانم

از شروع عشق گويم در كنار تو بمانم

آرزويم بود يك لحظه كنار تو نشينم

سر دهم غوغاي دل مولاي من سلطان دينم

گفتن از درد و فراق و بي كسي سهل است آري

من ولي مي خواستم گويم ز درد شرمساري

چند سالي در كنار مأمن گرم تو بودم

گاه گاهي از غم دلبستگي هايم سرودم

روز هايي را كنار اين ضريح عشق ماندم

شام هايي در حضور آينه از غصه خواندم

ليك صد افسوس از عمري كه طي شد در تباهي

روزها رفتند و مانده يادگاري سوز آهي

ميهماني در ميان كوچه هاي دلستاني

بي خبر بودم ولي از سر اين راز نهاني

آه از آن آبروي رفته ناگاه از من

آه از شب هاي بي تو آه از من آه از من

اينچنين با تو سخن گفتن مرا شايد نشايد

از تو حتي لحظه اي ديوانگي من را نبايد

نيك مي دانم بدي در جاي جايم خانه كرده

روسياهي هاي جانم عشق را افسانه كرده

خوب مي دانم كه شعرم جز مروري با دلم نيست

آخر از تو شعر گفتن در دل بي حاصلم نيست

گفتن از تو عشق خواهد سينه خواهد درد خواهد

جان بي آلايش و دلدادگان مرد خواهد

اين من نالايق بي محتوا كي مي توانم

شعر از تو عشقبازي با گل است و من نه آنم

پس همان بهتر كه از ويراني اين دل بگويم

از فراز و از نشيب اين دل غافل بگويم

آري آري روزگاري با صلاي تو دويدم

روزگاري دور نه نزديك در پايت رسيدم

بوسه دادم بارگاه پاك تو سر دادم از غم

گفتمت از درد اين دل گفتمت از بيش و از كم

روزگار خوب من بود آن شروع آشنايي

ليك كم كم رخت بربست از دلم نور خدايي

گفتن از آن روز ها اين روز ها سودي نباشد

هرگز از آن آبروي رفته اميدي نباشد

با تو مي خواهم بگويم از دوباره مست گشتن

از حضور گرم تو يكبار ديگر هست گشتن

اي تو نور هشتم دينم امامم دلستانم

دست سردم را بگير اي آخرين اميد جانم

اي به قربان صفاي خادمان مهربانت

اي فداي آن كبوترهاي مست نغمه خوانت

دل گرفتار است و جان بيمار و سر، آسيمه تو

كرده ام آهوي وحشي دلم را بيمه تو

چند روزي ديگر از ماندن كنار تو نمانده

بايد اين دفتر ببندم شعر را خوانده نخوانده

اي غريب آشنا تر ز آشنايان بهاري

مي روم از شهر تو از اين سراي بي قراري

با خودم سوغاتي از تو پاكي دل مي برم من

تربتت را بهر زخم خاكي دل مي برم من

هرگزم با تو نمي گويم خداحافظ امامم

يا علي مي گويم و پايان رسانم اين كلامم

آذر 83

مشهد مقدس







چه خبر ...

بعد از دوندگی های بسیار، آزمایشات متعدد، معاینه توسط پزشک معتمد سازمان و پرداخت هزینه چندماهه حق بیمه، بالاخره در حالی که سازمان مربوطه از عدم وجود بیماری در بدن بنده و اعضای خانواده اطمینان پیداکرده بود و من حالا دیگر به دردهای گوناگونی در جای جای بدنم از سر تا قدم، مبتلا شده بودم، دفترچه هایی در دست داشتم که پشت جلدش به نقل از شخصی نوشته بود: «ما می خواهیم اگر کسی در یک خانواده مریض شد، بیش از رنج مریض داری رنج دیگری نداشته باشد.» کمی که با خواندن این جمله حالمان جا آمد، راهی خانه شدیم. درب خانه را که باز کردیم صدای جناب گوینده اخبار در گوشمان پیچید که خبر از برگزاری مراسم همیاران پلیس می داد. ظاهرا این مراسم برای معرفی بهتر قوانین راهنمایی و رانندگی به کودکان اجرا می شود. و متناسب با حال و هوای مخاطبانش برنامه های مفرحی داشته است. اما آنچه باز هم غمی بر دل ما نهاد این بود که آن آقای محترم که چند روز پیش شنیدیم پشت تریبونی خطاب به بعضی گفته بود «.... شما را ببرند » این بار هم دست از لطافت اخلاقی بر نداشته و در پایان سخنانشان از گروه رنگین کمان با عناوین فکاهیشان تشکر کردند که ای کاش مشاورین محترم نام خانوادگی گویندگان و بازیگران این مراسم را در اختیار ایشان قرار می دادند تا شاهد نباشیم جناب رئیس جمهور خانم جوان نامحرمی را خاله خطاب کنند. البته شاید این نام بردن از «خاله و دایی» هم به سبب حال و هوای مراسم بوده است. ما که آنجا نبودیم. خبر دیگری که شنیدیم هم جدید بود هم نبود. پیشترها شنیده بودیم که مجلس پس از استفتاء شرعی از شخصی که در بالای بالا اشاره شد، به بررسی مساله وقف دانشگاه آزاد پرداخت و حالا بعد از حدود یک ماه صرف وقت و هزینه دفتر همان شخص محترم اعلام نموده است که این وقف از لحاظ شرعی دارای اشکال است و به طور کل از برنامه مجلس و شورای عالی انقلاب فرهنگی و هیات امنای دانشگاه حذف شد. نفهمیدیم از کجای این خبر غصه مان شد. یک خبر دیگری هم شنیده ایم و آن اجباری شدن ورزش صبحگاهی در مدارس بود. که البته گذشته از اینکه اجبار ذاتا روش نتیجه بخشی نیست، اما ورزش خوب است. بعد که کمی به فکر فرو رفتیم یادمان آمد لباس ورزشی از بارمهای نمره درس تربیت بدنی است که معلمین این درس موظف به تکلیف آن به دانش آموزان هستند. اما آیا در ورزش صبحگاهی همه دانش آموزان از لباس ورزشی استفاده می کنند؟ و آیا اصلا به این توجه می شود که نشاط بعد از ورزش منوط به پاکیزگی از تعریق حاصل از آن است؟ مسلما دانش آموزان نه پس از درس تربیت بدنی و نه بعد از ورزش صبحگاهی آن هم با روپوش و کفش غیر ورزشی امکان حمام کردن و پاکیزه شدن ندارند. حالا در نظر بگیرید حال و روز معلمی را که قرار است در محیط سربسته کلاس با دانش آموزانی سر و کله بزند که بوی نامطبوعی می دهند و البته به دلیل همان ورزش بتاآندروفین ترشح شده در بدنشان چنان انرژی به آنها داده است که احتمالا کنترل کلاس را برای معلم صدچندان دشوار می کند. خدا به این برنامه ریزان کشور در هر نهاد و منصبی که هستند خیر و آگاهی عنایت فرماید، انشاء الله. اخبار که تمام شد طبق معمول، آنچه همیشه در سیما دیده می شود، پیام های بازرگانی بود که خود نمایی می کرد. اتفاقا همین روزها بود که یکی از عزیزان نسل انقلابی داشت از شعارهای تولید محورِ وابستگی برطرف کنِ خودکفا سازِ شرع پسندِ اوایل انقلاب صحبت می کرد که آن روزها صحبت از عدم ورود محصولات خارجی برای اتکا به توان داخلی بوده است و بعد از آن اینکه مادی گرایی و تجمل از برنامه زندگی مردم حذف شود البته با برنامه دین و فرهنگ سازی اجتماعی. اما آنچه امروز در سیما دیده می شود تبلیغات شرکتهای گوناگون خارجی است (البته آن هم به طور گزینشی). حالا این به کنار. آن روز آنچه آزاردهنده بود سه تبلیغ پیاپی بود برای سنین مختلف اما با یک هدف. اول دخترکی با شمایل شنل قرمزی را دیدیم که از شادمانگی جایزه توپ طلای فلان شرکت به وجد آمده بود و از گرگ ناقلا هم نمی ترسید. (گروه سنی صفر تا پنج سال). بعد فلان فروشگاه تبلیغ کرد که پدرخانواده در آن آگهی می گفت نمی دانید آنجا چه خبر است و پسرش شادمانه می گفت «آخ جون سکه طلا». (گروه سنی پنج تا بیست سال) و بعد هم صدای ملایم آقای دوبلور با سابقه همراه با تصاویر زرد رنگ جواهرات، به معرفی یک شرکت زیور آلات می پرداخت «طلای ... یداس». بعد ما فهمیدیم جای درنگ نیست. بیرون زدیم تا کمی از افکار غصه دارمان فارغ شویم که در راه با این صحنه مواجه شدیم



و پی بردیم برای کشف حقیقت مهم نیست در کجا به سر ببریم تنها مهم این است که دقت داشته باشیم. این مساله دقت را پدرمان همیشه بدجور در گوش ما خوانده اند که امروز ما هم به جایی رسیده باشیم. و اینکه سرعت و دقت را باید باهم درآمیزیم و البته عجله نکنیم. در تایید اهمیت دقت سندی داریم که خواهید دید. و نشان از آن دارد این سند، که حقایق را اگر دقت نداشته باشیم شاید به وضوحی که نمایان هستند نبینیم؛ یعنی شاید آنچه به ظاهر منطقی است اگر با دقت دیده شود دارای پارادوکس هایی باشد که همینطوری دیده نمی شود. آن دوستی که نظر گذاشته بودند قریب به این مضمون که ما را چه به این همه فضولی در کار دیگران از بزرگ و کوچک که ما به دلایل اخلاقی مجبور به حذف نظر ایشان شدیم، بدانند که ما فضولی نمی کنیم فقط دقتمان کمی زیاد است. ضمنا شاید برای پیشبرد اهداف عالیه کشور لازم باشد در آهنگری ها هم لوازم بهداشتی عرضه شود. به هر حال اگر کسی می داند جواز این صنف را کجا می دهند، ما می خواهیم بدانیم.

بی دقت







با دقت

بر عکس

اخیرا روایتی شنیدیم که ما را به تفکر واداشت و کمی دچار اندیشه شدیم. و پی آن رفتیم که ببینیم اصلا یعنی چه این واژه جوینده عدالت. عدالت در لغت البته به معنای پسند، گواهی و راستی، عادل بودن و دادستدن، دادگر بودن و انصاف داشتن آمده است. و در اصطلاح نیز به برقراری مساوات در حقوق مدنی و قانونی همه اقشار جامعه اطلاق می شود. که البته در دین اسلام به کرات مورد تاکید قرار گرفته است و پس از معاد در اصول مذهب تشیع قرار دارد. امروزه این اصل بزرگ مدنی در اغلب حکومت های دنیا با دیدگاه های گوناگون مورد توجه واقع شده و از منظر تفکراتی چون کمونیسم، سوسیالیسم، کاپیتالیسم و بسیار مکاتبیسم دیگر تعاریف متنوعی را به خود دیده است. در این رفت و آمد های بین فرهنگی اخیرا ما شاهد ایجاد راهکار جدیدی برای تعریف عدالت هستیم، که موجب می شود بتوانیم در مقابل تحریم های بیهوده! استکبار جهانی دوام آورده و روز به روز به فن آوری نوین جهانی دست پیدا کنیم. البته این ها اصلا متضمن خون دل خوردن پژوهندگان و دانشمندان کشورمان نیست و صرفا در پناه سیاست های فاخر دولت اتفاق می افتد به علاوه ی مقاومت در مقابل تحریم ها و البته گردن کشی های هرچه بیشتر در مقابل امریکای خونخوار جنایتکار. این را از آن رو گفتیم که بسیار به پژوهش ها و تحقیقات اهالی دانش بویژه دانشجویان و جوانان صاحب ذوق و مستعد بها داده می شود و مثلا برای یک پایان نامه صد صفحه ای مقطع کارشناسی آن هم از نوع کتابخانه ای و بدون فصل آمار اقلا پنچاه هزار تومان هزینه می شود که برای یک دانشجو حتما بهای زیادی است. حال هرچه تعداد صفحات افزوده شود، بها بیشتر و هرچه بر نوع پژوهش تغییری اعمال شود بها باز هم بیشتر می شود حالا اگر فصل آمار هم داشته باشد که خود فصلی دیگر بر بهای کار می افزاید. اگر هم مقطع به کارشناسی ارشد یا دکتری ارتقا یابد که دیگر به همان میزان بر بهای کار افزون می گردد. اگر هم دانشگاه مورد نظر آزاد باشد که ... . دیگر آنکه آن چه برای تحقیقات و پژوهش ها رخ نمی دهد، انبار شدنشان در کتابخانه ها و آرشیو دانشکده هاست. برعکس آنچه که می گویند تحقیقات در کتابخانه ها خاک می خورد، ما خودمان دیدیم اصلا خاک نداشت و دانشجویان محترمی که برای تحقیقات بعدی به تحقیقات قبلی رجوع می کنند به دقت آنها را پف کردند اما خاک و غباری بر نخواست. و این نشان از اهتمام مسئولین کتابخانه ها برای حفظ پاکیزگی کتابخانه ها و ایضا سلامتی دانشجویان و محققین دارد. این تحریم البته اصلا دامان مردمان را نگرفته است و احدی را دچار قلت معاش ننموده است. هیچ کس هم اعتقادی به تورم و گرانی خوب ندارد. اگر هم به علت تحریم تغییری در سبک زندگی شهروندان ایجاد می شود، همان فرهنگ سازی است، که اصولا کار خوبی است. مثلا همین جناب وزیر راه در راستای این مساله فرهنگ سازی در یک اعلان عمومی و البته با توجه به بهای بلیط هواپیما که هرگز نشان دهنده تورم و گرانی نیست، افاضات فرمودند که هواپیما یک وسیله ایست برای کارهای ضروری و اگر کسی کار ضروری ندارد از قطار یا اتوبوس استفاده کند. (بویژه با این همه وضع مناسب جاده ها، و نبود هیچگونه مورد اعتیاد در رانندگان بین شهری، و نرخ غیرقابل توجه تصادفات جاده ای). ما یادمان می ماند این بار که رئیس همین آقای وزیر عازم سفر استانی شدند، نباید با هواپیما سفر کنند، حتی برای سفرهای استانی به دمشق، کابل یا حتی غزه. البته اگر اجلاس عمومی سازمان ملل هم جزء آن دسته ضروریاتی که آقای وزیر فرمودند نباشد، نیویورک را هم می توان با اتوبوس یا قطار سفرکرد. این مبحث عدالت از آنجا که بسیار گسترده است، مهم هم هست. مثلا موضوع همسان سازی اقشار گوناگون جامعه. البته خیلی هم خوب است که از سرمایه اندوزی عده ای البته انگشت شمار که برای ثروتمندتر شدن خون مردمان را در شیشه می کنند موانعی بر سر راهشان قرار بگیرد. اما اینکه همه افراد بالای خط فقر بروند آن پایین که چه بشود را ما هنوز نفهمیده ایم. چون شنیده ایم آن بالا ها نمای بهتری دارد مخصوصا اگر پنت هاوس هم باشد که فبها. و همینطور نفهمیده ایم تکلیف آنها که چه در مسیر علم و چه در راه کسب و کار به جایی رسیده اند و کمی دستشان به دهنشان می رسد چیست که باید پس از اینهمه تلاش مانند کسی که در این راه ها تلاشی نکرده است، دست به گریبان خرید گوشت و پنیر باشد. و حتی هنوز نمی دانیم چرا باید دانایی چون ما به جای تحقیقی و پژوهش سرگرم نگارش بدیهیاتی این چنینی شود. و دیگر آنکه نفهمیدیم، این همه سقوط از آن بالای خط به این پایین خط چه ارتباطی با سفارشات دین مبین اسلام در مذمت فقر دارد، شاید رابطه عکس البته. اما روایتی که گفتیم چه بود؟. نقل شده است از امام صادق(ع) قریب به این مضمون که : جوینده عدالت از دروغ پرهیز می کند. حالا ما داریم سعی می کنیم رابطه دولت عدالت محور را با همه حقایق جامعه بفهمیم. نه اینکه بگوییم کسی دروغ می گوید، اینها همه از کم فهمی امثال ماست که به زودی برطرف خواهد شد انشاءالله. راستی دیروز بدون اینکه از ما اجازه گرفته باشند، برق منزلمان ساعاتی از صبح قطع بود. از سر اتفاق ما شب هنگام همان روز، برای کاری بیرون رفته بودیم حدود ساعت ده شب که در حوالی منزلمان یکی از نمونه های صرفه جویی در مصرف برق را در یکی از ادارات منزلمان به چشم خود دیدیم، که احتمالا به دلیل تنظیم نبودن نور دوربین چنین به نظر می رسد.

ای دوست خرابم کن و جانم بستان ...

جلال‌الدين محمد درششم ربيع‌الاول سال604 هجري درشهربلخ تولد يافت. سبب شهرت او به رومي ومولاناي روم، طول اقامتش‌ و وفاتش درشهرقونيه ازبلاد روم بوده است. بنابه نوشته تذكره‌نويسان وي درهنگامي كه پدرش بهاءالدين از بلخ هجرت مي‌كرد پنجساله بود. اگر تاريخ عزيمت بهاءالدين رااز بلخ در سال 617 هجري بدانيم، سن جلال‌الدين محمد درآن هنگام قريب سيزده سال بوده است. جلال‌الدين در بين راه در نيشابور به خدمت شيخ عطار رسيد و مدت كوتاهي درك محضر آن عارف بزرگ را كرد.

چون بهاءالدين به بغدادرسيدبيش ازسه روزدرآن شهراقامت نكرد و روز چهارم بار سفر به عزم زيارت بيت‌الله‌الحرام بر بست. پس از بازگشت ازخانه خدا به سوي شام روان شد و مدت نامعلومي درآن نواحي بسر برد و سپس به ارزنجان رفت. ملك ارزنجان آن زمان اميري ازخاندان منكوجك بودوفخرالدين بهرامشاه‌نام داشت، واو همان پادشاهي است که حكيم نظامي گنجوي كتاب مخزن‌الاسرار را به نام وي به نظم آورده است. مدت توقف مولانا در ارزنجان قريب يكسال بود.

بازبه قول افلاكي، جلال‌الدين محمددرهفده سالگي ‌درشهرلارنده به‌امرپدر، گوهرخاتون دخترخواجه لالاي سمرقندي را كه مردي محترم و معتبر بود به زني گرفت و اين واقعه بايستي در سال 622 هجري اتفاق افتاده باشد و بهاءالدين محمد معروف به سلطان ولد و علاءالدين محمد دو پسر مولانا از اين زن تولد يافته‌اند.



http://www.fararu.com/images/docs/000022/n00022363-r-b-006.jpg


هشتم مهرماه روز بزرگداشت مولانا جلال الدین محمد بلخی (رومی)

ای دل شکایت​ها مکن تا نشنود دلدار من

ای دل نمی​ترسی مگر از یار بی​زنهار من


ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من

نشنیده​ای شب تا سحر آن ناله​های زار من


یادت نمی​آید که او می کرد روزی گفت گو

می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من


اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان

ا ین بس نباشد خود تو را کآگه شوی از خار من


گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان

تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من


خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر

وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من


چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او

گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من


گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان

خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من


گفتم منم در دام تو چون گم شوم بی​جام تو

بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من

http://www.erfaneshams.com/Far/Molana.htm

بلاتشبیه البته

حتما شما هم از شنیدن آن خبر دلگیر شده اید. و به غیرت مسلمانیتان برخورد کرده است. یا اگر در اقلیتید از اهانت به کتاب خدا راضی نیستید. اما این میان آنچه تسکین این همه دلهای دردمند است، چیست؟ این شب ها و آقای درستکار کمی در این زمینه داشتند در همین شب ها، برنامه ای به قول خودشان روی آنتن می فرستادند که از قضا آقایان طالب زاده (مستند ساز و کارشناس تقریبا سیاسی) و قرائتی (معرف حضور همگان) در دو شب متوالی میهمان این برنامه بودند. ذهن این نویسنده هم طبق معمول به دنبال یافتن ارتباط میان این برنامه برآمد با آنچه روزهای پیشینش بی بی سی می گفت. دوستی راستی گفته بود موسس این شبکه عظیم ایرانی الاصل بوده و شبکه را به نام مادربزرگش، سی نام نهاده بوده است. راست و دروغش با خودش.

اما قبل از اصل داستان به ذهنمان رسید بگوییم کاش این آقای طالب زاده یک مناظره ای چیزی با آن آقایان بی بی سی میکردند. تا ما اینقدر دنبال مقایسه حرف های جور واجورشان نمی رفتیم و اساسا خودشان مستقیم روشنگری می کردند. و دیگر آنکه کاش اگر رسانه غیر ملی انتقاد می کند از رسانه های غربی که انحصارا در اختیار یک خط فکری که در آنجا البته صهیونیسم است، صدا و سیمای جمهوری اسلامی لااقل اینطور رفتار نمی کرد بلاتشبیه البته. مگر نه اینکه ما دلایل متقن و برهان مبین داریم، پس مجال سخن به منتقدان و مخالفین بدهیم تا با استدلال حقانیتمان ثابت شود.

اما اصل مطلب اینکه ما خوب می دانیم که آتش زدن ملک یک شخص یا ضبط اموال شخصی دیگری، هرگز قابل قیاس با قرآنسوزی نیست که آن تنها دل جمعی را به درد می آورد و این دل امتی را می شکند، اما خدا خود موکد داشته است که از حق خویشش می گذرد اما از حق بنده اش نه. دیروز روی دیواری خواندیم که با اسپری ... رنگ نوشته بود، دین سوزی ظالمان منافق از قرآن سوزی کافر ملحد بدتر است. ما که نمی دانیم کدام بدتر است البته اما جمله تفکر برانگیزی بود برای اهل تفکر.

تاریخ کم ندیده است از اهانت به قرآن و رسولش. زباله بر سر پیامبر خدا ریخته اند، قرآن ناطق را سالها خانه نشین کرده اند. کتاب وحی بر سر نیزه جهل بالا برده اند. به قول جناب قرائتی خیمه قرآنی امام سوم را سوخته اند. پیامبر و خاندانش را مورد تهمت و اهانت و ظلم قرار داده اند. همان ابتدا دیوانه اش خوانده اند. ساحرش دانسته اند. بعدها، کاریکاتور برایش درآورده اند. آیات شیطانی نوشته اند و... آخر چه شد؟ این آقای دیوید جونز حالا یک حرف اضافه ای زده است که زده است، ابرهه که لشکر کشیده بود برای کعبه، خدا خود ابابیلش را فرستاده است و آن شد که می دانید. این برایش همان پشیمانی و اعلام عدم فعل بس بود.

جناب طالبزاده البته تحقیقات خوبی کرده اند که مسیحیت اسرائیلی را معرفی می کنند. اما یادمان نرود، امام از فتنه بزرگتری نام برده است که همان اسلام امریکایی است. همان که مالایی ها آن را به نیکی یاد می کنندو ISLAM HADHARIنام نهاده اندش که یعنی اسلام نوین، و رنگ و بو از وهابیت گرفته و مسکر را حلال می داند و تماس زن و مرد نامحرم را بلااشکال.

این همان خطری است که در خاک ما به شکل ملی گرایی افراطی در حال تبلیغ است و مثلا می گویند، نماز را فارسی بخوانیم خدا که عرب نیست. و در قدم بعد می گویند چرا نماز بخوانیم؟ بهتر است به سبک پیشینیانمان خدای را بستاییم و بس. اما نمی گویند پیامبر به سلمان فارسی اشاره کرد و فرمود، مردانی از قوم این مرد دین مرا حفظ می کنند.می گویند، پیش از اسلام ایران و ایرانی چنین بود و چنان، و نمی گویند چه فضایلی پس از اسلام به فرهنگ ایرانیان افزوده شد با این دین کامل. و چه علومی را ایرانیان به واسطه مسلمان شدنشان اندوخته داشته اند و آشنایی با قرآن که منبع عظیم دانش است چه تاثیر شگرفی در پیشرفت دانش ایرانی گذارده است. ابن سینا و رازی و بیرونی و خوارزمی و خیام و عطار و حافظ و مولانا و سعدی و فردوسی و دیگر بزرگان تاریخ ایران، هریک به تنهایی موید این مساله هستند. (ضمن پوزش از جنابان عطار و خیام که علیرغم رابطه شکرآبشان در زمان حیات، امروز هم در کنار هم مدفونند و هم هرجا نامشان را می بریم تنها یک کاما میانشان حایل است). خدا به داد برسد. مگر از این ژرمن ها ناسیونالیست تر هم هست که حالا، با همه نژادپرستیشان، هیتلر را با آن همه خدمت به کشورش کمتر دوستش می دارند، و ما هنوز به آنچه پیش از اینهمه ترقی در سایه دین خدا داشته ایم می بالیم. بلا تشبیه البته. گاهی شک می کنم به آنچه از اسلام فهمیده ام، آنقدر چیزهای جدیدی ایجاد شده که انسان لایفهم می ماند. گویا اخیرا مساله حجاب تغییراتی کرده است. قرآن که از جلباب و ستر نام می برد. بعد چادر و مقنعه پدید می آید. بعدتر می شود روسری و شال، حالا هم که اتومبیل جزء اقلام حجاب شده انگار. لابد در آتی هم به آسمان خدا می توان اکتفا کرد. به گمانم بی حجابی نه به اندازه نگاه پسرکی تازه بالغ بر زنان نامحرم، که به قدر تیزی هیزی پیرمردی مجرب بر دخترکان نوجوان و احتمالا معصوم، زننده است. بدتر از آن این که می شنوی آنها که روزی چادر به سر داشته اند، و گاها مادرانشان معلم اخلاق بوده اند و پدرانشان پاسدار اسلام، امروز بلوزشلوار را می پسندند برای حضور در جمع مردان. یا آنها که سینه زن امام حسین بوده اند یا کلاش در دست خاکریز دشمن فتح می کرده اند یا شاید مباحثه های اعتقادیشان هر مشرک و کافری را مومن مقید می کرده است، اینک سینه شان خانه فتانه هایی است ملون. این ها نه آنهاست که زنان باید مجبور باشند و محدود باشند و همه عمر مشکی پوش. دین خدا نه رنگ های شاد را مذموم می داند و نه قالب لباس را منحصر به یک نوع. تنها می خواهد زن، مردان مخاطبش را ارزیابی کند. و پیش از آن هم هشدار می دهد که اکثر انسان ها چو بید بر سر ایمان خویش می لرزند. تنها همین برنامه را برای مساله حجاب دارد که آنهمه زیبایی را که خداوند از گنجینه جمالش هبه داده است محفوظ بماند از آنها که ارزش حقیقی اش را نمی دانند. که اگر این بشود، آنها هم که دینداریشان چاییده، حالشان بهتر می شود. البته کپسول دعا و شربت قرآن برای کشتن میکروب نگاه آلوده و زبان بازشده به غیبت و ناسزا و دروغ لازم است.

و در مرحله بعدتر می گویند، اصلا مگر تنها مسلمین به بهشت می روند؟ و نمی گویند، غیرمسلمین هم مستحق بهشت خواهند بود اگر اسلام بر آنان عرضه نشده باشد یا اگر شده، آن را درست مطالعه نکرده باشند یا اگر کرده اند، درست نشناخته باشندش، و یا اگر شناخته باشند، درکش نکرده باشند، که این دین کامل آنقدر مستدل است که با درک و شناخت و مطالعه و عرضه به میزان فهم مخاطبش پذیرفتنی است و این در حالیست که همه اینها مسلمین را هم شامل می شود. همانطور که مولا علی (ع) مسلمین را به علم اندوزی و کشف حقایق تشویق می کرده اند، که شناخت دین هم شاخه ای از دانش است.

برای اعتراض به نادانی آنها که کتاب خدا را مورد بی حرمتی قرار دادند راهپیمایی هم خوبست به شرط آنکه ما هم نه تنها کتاب ها، بلکه حتی حرمت پرچم هایی که برای دیگر ملل، مقدس است نگاه داریم، فرهنگ والای اسلامی این است. دینی که اساسش بر منطق استوار است و بزرگانش کظم غیظ را از صفات مومنین می دانند. راهپیمایی خوب است اگر شعارها موهن نباشد، دفاعی باشند. جهاد اسلامی هم همین است. دفاع از حقوق و بلاد مسلمین. جهاد تهاجم نیست، یورش نیست، اهانت نیست، دفاع است، منطق است، استدلال است. امام حسین(ع) تا ظهر عاشورا هم به تبشیر و انذار پرداختند و پس از اطمینان از عدم هدایت پذیری دشمنان، دست به شمشیر بردند. از آن گذشته اگر هم برای گسترش دین خدا به عملیات تهاجمی نیاز باشد فرمانش جز از زبان امام معصوم جاری نمی شود. و امروز که غائب است باید فراموش نکنیم که خدا با صابرین است. ما هم که نه معصومیم و نه علم لدنی داریم. خداوند هم که در قرآن به صراحت اعلام نموده است که میان مومنین و یهود و نصارا و مجوس و صائبین و مشرکین خود قضاوت خواهد کرد.

کاش راهپیمایی های ما انذار باشد. مثلا به جای مرگ بر فلان بگوییم چوب خدا صدا ندارد فلان. یا منزه تر آنکه بگوییم، خدا خود از دشمنان دینش انتقام می گیرد. البته نه برای اینکه از سر خود باز کنیم و به عهده خدا بگذاریم. تنها برای اینکه در دفاع از قرآن که همه دارایی ماست، از خودش مدد بگیریم.

البته ای کاش برنامه این شب های جمعه شب با برنامه 7 آقای جیرانی و گفتگوی باستان شناسی شبکه آموزش همزمان نمی شد. شاید این میان کسی بخواهد هرسه را فرا بگیرد. بعد نباید شکایت کنیم که چرا فیلمسازان مومن و متعهد کاهش یافته است....

و در آخر اینکه

«إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ»

َ

َ

لحظه دیدار نزدیک است

آخرین روزهای ماه مبارک بود پیش از شروعش از کسی دور شده بود که موقع خداحافظی فکرشم نمی کرد دوریش انقدر براش سخت باشه

حالا کمتر از بیست و چهار ساعت به دیدارش مونده بود

سختی این دوری درست زمانی که تاریخ بازگشت مسافرش رو فهمیده بود غیر قابل تحمل شده بود

اما مهم این بود که بعد از حدود یک ماه داشت خودشو برای دیدارش آماده می کرد

خونه رو آب و جارو کرد

کارهای نیمه تموم رو تموم کرد

به سر و وضعش رسید

ظاهرشو اونطوری که اون دوست داشت درست کرد

همه کارهایی رو که فکر می کرد باعث میشه برای مسافرش بیشتر مورد اعتماد باشه انجام داد

هدایایی خرید که می دونست با دیدنش حتما خوشحالش می کنه

دائم زمزمه می کرد

"لحظه دیدار نزدیک است

                 باز من دیوانه ام مستم

                                    باز می لرزد دلم دستم

                                                   بازگویی در جهان دیگری هستم ..."

انقدر خوشحال بود که اصلا متوجه روزهای آخر ماه رمضون نبود

و مثل همیشه از تموم شدن این ماه غصه نمی خورد

اما وقتی شروع کرد به نوشتن

با خودش فکر کرد

خبر اومدن اون کسی که نه اون که یه دنیا آدمای خوب چشم به راهشن چقدر غصه دوری ماه خدا رو کم میکنه

چقدر ظاهرشو واسه اون درست کرده؟

چقدر باطنشو واسه اون ساخته؟

چقدر براش هدیه آماده کرده؟

اصلا خونه دلشو آب و جارو کرده؟

اونوقت بود که تازه غم فراق ماه رمضون و شبای احیا نشست تو دلش

و ناله کرد:

"لحظه دیدار نزدیک است؟؟؟"

 

 

                                           "اللهم عجل لولیک الفرج"

 

 

 

ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اذهدیتنا ....

اولین روز ماه مبارک بود و موقع افطار
ادامه نوشته

ابن بابویه

خدا رحمت کند شیخ صدوق را که بیش از هشتصد سال پیش رفته است به رحمت خدا

 

ادامه نوشته

جام حهانی

روزهای جالب جام جهانی است و مردم ورزش دوست ایران همه پای این رسانه های غیرملی و غیر بیگانه نشسته اند و اصلا انگار نه انگار سال گذشته چه بلایی به سرمان آورد همین رسانه ها.
ادامه نوشته

پیش بینی منطقی

همین روزها فانوسمان داشت مجله «نسیم هراز» خرداد ماه که پنجاهمین شماره اش هم بود و مصاحبه ای هم .با دوست خوبمان «همای» در آن پرداخت شده است، می خواند که یکهو شروع کرد به بلند خندیدن. بعد ما را صدا کرد که بیا و مطلبی را بخوان .

ادامه نوشته

خرداد

ادامه نوشته

غیر انتفاعی

مدارس غیرانتفاعی برای چه کسانی انتفاعی نیست؟
ادامه نوشته

می طپم شاید حضورم در نگاهت گرم تر گردد


ادامه نوشته

یادش بخیر خنده آرامت

ادامه نوشته

دل هوس سبزه و صحرا ندارد

تصنیفی است در مایه ابوعطا و آواز سارنگ سروده جناب عارف قزوینی

ادامه نوشته

مقبره پیامبران

مطلبی که یکی از دوستان ارسال کرده اند

ادامه نوشته

دیر


ادامه نوشته

بازآمدم

یک سلام خوشبوی بهاری می پراکنم میان این صفحه مجازی خیالی نافهمیدنی که شمایان اهالی آن فهمیده ایدش العجب

حالا من آمده ام بعد از مدتی بی خبری از عالم وهمانی وب و چنین بی خودم از خویش از آن آسایش بی بدیل بی وبی اما

نمی دانم چرا اصلا آمدم

شاید برای رفع کنجکاوی که چه نظراتی در وبلاگ اضافه شده یا شاید از سر هوس اما این را مطمئنم که آمدم بگویم

سال نو بر همگان مبارک

و اینکه امیدوارم این سال با خوشی برایتان آغاز شده باشد و خوش دوام یابد

امیدوارم این دوباره آمدن را بتوانم با مطالب بهتری نسبت به سال گذشته که واقعا سال بدی بود پربار کنم

ضمنا خوانندگانی که مشتری دائم مطالب این وبلاگ نیستند لطفا ایمیل شان را برای من بگذارند تا از به روز شدن وبلاگ باخبرشان کنم

از همراهیتان صمیمانه سپاسگزارم

مناظره ادبی

ادامه نوشته

چهارشنبه سوری

بوته افروزی، مراسم كوزه شكنی، مراسم قاشق زنی، آش چهارشنبه سوری و....

ادامه نوشته