با عرض پوزش از مخاطبان گرامی وبلاگ، متاسفانه بدلیل پاره ای مشکلات شماره آبان ماه نشریه منتشر نخواهد شد
امیدوارم با یاری خداوند و راهنمایی های شما دوستان اول آذرماه شاهد انتشار شماره دیگری از نشریه ع فؤاد باشیم
درود
با عرض پوزش از مخاطبان گرامی وبلاگ، متاسفانه بدلیل پاره ای مشکلات شماره آبان ماه نشریه منتشر نخواهد شد
امیدوارم با یاری خداوند و راهنمایی های شما دوستان اول آذرماه شاهد انتشار شماره دیگری از نشریه ع فؤاد باشیم
درود
از همه علاقمندان دعوت می شود در این مراسم حضور به هم رسانند
http://shahr.ir/ViewNews.aspx?IDNews=45016
شما می توانید فایل پی دی اف نشریه ع فؤاد (مهرماه ۹۰) را از اینجا دریافت نمایید
پر شده اخبارمان از های و هوی اختلاس
می شود هر محفلی در گفت و گوی اختلاس
هرکسی از ظن خود رای جدیدی می دهد
می برد هر دادگاهی آبروی اختلاس
پرده برمی دارد از یک اتفاق ساده تر
آنکه می داند همه سر مگوی اختلاس
تا نظرها از کلانش بگذرد سویی دگر
خودنمایی می کند دختر عموی اختلاس
دوستی می گفت کورش در پس اندازش نبود
تا هزاران سال بعد این رنگ و بوی اختلاس
آن یکی می گفت تعداد عجیبی ساندویچ
می خریدم من اگر بودم هووی اختلاس
پس بگو این چندسال سخت یاران را چه شد
رفته بودند از قضا سرگرم زوی اختلاس
ما نفهمیدیم لیلی مرد بوده یا زنش
یا دوجنسی بوده این جن دوروی اختلاس
جانمان بالا نمی آید از بس گفته ایم
کوفت گردد هرچه خورده در گلوی اختلاس
نشریه ع فواد(PDF) خدمت مخاطبین گرامی ارایه می گردد
قدر مسلم نظرات و پیشنهادات شما در بهتر شدن کار نشریه موثر خواهد بود به همین منظور ستون نظرسنجی نشریه برای هر شماره در همین وبلاگ برقرار خواهد بود
ضمنا در این نشریه جدولی در اختیار شما قرار گرفته که در صورت تمایل می توانید پاسخ هایتان را نگهداری نمایید.
امید که این نشریه بتواند رضایت خاطر شما را فراهم آورد
حضور برای عموم آزاد است

بچه که بودیم، پدربزرگمان که آن روزها حسابی سرحال بود و نشاط و شادابی اش هنوز در ذهنمان مانده حرفهای خوبی به ما می زد. ما هم که حسابی شر و شلوغ بودیم و مخصوصا وقتی با پسردایی های از خودمان شیطان تر مشغول بازی می شدیم دیگر کسی جلودارمان نبود. یکی از شیطنت های آن روزهای ما بالا رفتن از درب حیاط خانه پدربزرگ بود. یکی از پسردایی هایمان که حسابی در این کار تبحر داشت معمولا شروع کننده این بازی بود و بعد از او همه ما یکی یکی تلاش می کردیم از بیرون خانه وارد حیاط شویم بدون اینکه در باز شود. پدربزرگمان هروقت ما را در حال این بازی می دید. فقط یک جمله می گفت. «بچه ها راه دزد یاد مردم ندین». این جمله دو معنی داشت که یکی آن بود که من (یعنی پدربزرگ ما) از بازی کردن شما ناراحت نمی شوم اما این بازی مناسب نیست. و دوم اینکه مراقب باشید کسی راه های ورود به خانه را یاد نگیرد.البته ما هیچ کدام از دو معنی را نمی فهمیدیم چون اگر می فهمیدیم باز به همان بازی ادامه نمی دادیم. اما این روزها بدجور متوجه منظور پدربزرگمان شده ایم. مخصوصا معنی دوم حرف ایشان.
چند روز پیش همسایه طبقه پایینمان را در راهرو دیدیم که اتفاقا از اقوام نزدیکمان هم هستند. بعد از سلام و احوالپرسی، فهمیدیم در آن روز دوستان محترم نیروی انتظامی زحمت کشیده و نسبت به برداشتن ال ان بی های اهالی کوچه اقدام نموده گامی در جهت مبارزه با تهاجم فرهنگی و زیباسازی شهر برداشته اند به چه بلندی... و البته ما را بر آن داشتند که از تصمیممان برای خرید این عامل بیگانه منصرف و به فکر خرید نرم افزار مشاهده شبکه های ماهواره ای در اینترنت بیافتیم که البته آن هم نشد.
فردای آن روز در حال بررسی آب و روغن اتولمان بودیم که همسایه دو طبقه پایین ترمان که پیرمردی حدودا 60 ساله است و البته ما مدتی با ایشان در قهر بودیم و بعدا خودمان دست آشتی به سویشان دراز کردیم، به سراغمان آمده و از احوالات ال ان بی ما پرسیدند. و جالب آنکه تا متوجه ماهواره نداشتن ما شدند شروع کردند به بیان اینکه البته ما (یعنی ایشان)، اهل تماشای ماهواره نیستیم و صرفا همسر بیمارمان به جهت سرگرمی برنامه های ماهواره را نگاه می کنند، آن هم شبکه های کارتون. بعد هم گفتند دروغ نگفته باشم بعضی شبها خودم هم فیلم های پلیسی ! نگاه می کنم. و البته اضافه کردند خدا ازشان نگذرد حالا ما هیچ، چرا ماهواره خانواده شهدا را می برند. اینها دیگر حرمت هیچ چیز را نگه نمی دارند و حرفهایی از این دست. عصر همین روز که فردای روز قبل بود، همسایه طبقه خیلی پایینمان را هم دیدیم که در حیرانی نداشتن ماهواره به شکایت از سر رفتن حوصله شان و اینکه حالا چه کار کنیم، سر حرف را باز کردند و پرسیدند از ما که چقدر باید صبر کنیم تا دوباره ال ان بی روی بشقاب بگذاریم و از احوال و اخبار دنیا باخبر شویم. ما هم که یک لحظه گمان کردیم ضابط قضایی هستیم بادی در گلو انداخته گفتیم حداقل یک ماه صبر کنید تا بعد ببینیم چه می شود.
وقتی به سوپر مارکت مهندس (مردی که همه مشتری ها را مهندس خطاب می کند و هرچه به او می گوییم ما مهندس نیستیم در گوشش نمی رود) رفتیم، فهمیدیم ماموران محترم از یکی از خانه های هر کوچه وارد شده و بام به بام به انجام ماموریت خطیرشان می پردازند. و اینجا بیشتر به معنای عمیق حرف پدربزرگمان پی بردیم.
بعد هم که مساله را برای پسر عمویمان تعریف کردیم افاضه فرمودند که این در حالیست که در کشور کمبود سرباز وجود دارد و سازمان وظیفه عمومی بدجور به دنبال جذب نیروهای نسبتا فراریست. کسانی که با مرخصی هایی از نوع تحصیلی کشدار از اعزام به خدمت مقدس سربازی گریزانند. به خدا ما رفتیم زیاد درد نداشت....
و آخر اینکه لطفا برای سلامتی بیماران دعا کنید، پدربزرگ ما بیمار است و ما با همه محبتی که نسبت به ایشان داریم متاسفانه به دلیل بعد مسافت و مشغله های روزمره سعادت دیدارشان را نداریم.
نشریه ع فواد(PDF) خدمت مخاطبین گرامی ارایه می گردد
قدر مسلم نظرات و پیشنهادات شما در بهتر شدن کار نشریه موثر خواهد بود به همین منظور ستون نظرسنجی نشریه برای هر شماره در همین وبلاگ برقرار خواهد بود
ضمنا در این نشریه جدولی در اختیار شما قرار گرفته که در صورت تمایل می توانید پاسخ هایتان را نگهداری نمایید.
امید که این نشریه بتواند رضایت خاطر شما را فراهم آورد
البته ما ایرانیا خاک تو سر خارجیا
انقده پیشرفته شدیم که پوز دشمنو زدیم
صنعتمون قوی ترین پزشکیمون که بهترین
هنر که مال ما و بس ورزشمون تازه نفس
به همت محققین و جمله عالمان دین
مملکت از تیر بلا بی نصیبه شکر خدا
خارجیای بی خبر از خدا و حق بشر
بیانیه می دن همش خالیه حرفاشون تا تش
تحریم کجاست فراوونی طلا و بورس و ارزونی
پیتزا می دن صلواتی خیراتی پشت خیراتی
مسکن دیگه وام نمی خواد از آسمون طلا میاد
انقده چپمون پره که پولامون دشمن خوره
نه چین نه هند نه مالزی ترکیه و اندونری
بذار بدهکار بمونن تا تو خماری بمونن
البته احتیاجی نیس اینهمه ادعا و فیس
ولی خداییش کارامون رفته تا ته آسمون
موشک مصباح و نوید اسماشونو که شنیدید
وقتی که رفتن آسمون تا انتهای کهکشون
کشف جدیدی داشتند تصاویری نگاشتند
که بعد هفتم آسمون پیدا شده چندتا نشون
از آسمون هشتمی و نهمی و دهمی
که هشتمیش جهنمه ایرانیشم خیلی کمه
برزخه قسمت نهم بی خبریه کلهم
آخریشم بهشتیه بدون درد و زشتیه
ایرانیه مهندسش پارتیمونه توی بهش
همین جا اما رو زمین ایران بهشتیه برین
علاوه بر طبیعت و بستنیای نعمت و
لطف و صفای مردمی داره توان اتمی
انرژیاش هسته ایه دویست تومن بسته ایه
در اختیار مردمه درامد نفت توش گمه
یه کشف نو، نانو داریم یانگوم و سوسانو داریم
جورابامون بو نمی ده به حق چیز ندیده
به لطف این صنعت نو دشمن باید بره جلو
بوق بزنه ضایه نشه فتیر بی مایه نشه
صنعت خودرومون به روز پرایدامون دوگانه سوز
خودروی ملی مون سمند تیبا داریم ناز و لوند
مرسدس اینجا لگنه وقتی که بنزین خفنه
کیفیت و بازدهش فشار میاد به موتورش
کارهای علمی مون همه برای دشمن ماتمه
تو راهمون سنگ میندازن میونمون جنگ میندازن
با کشورای جانبی افغان و روس و عربی
ما ولی با سیاستیم پایه گذار رحمتیم
آتو به هیچکس نمیدیم اگر بدیم کم نمیدیم
ایران ابرقدرتیه لازم بشه آفتیه
تو تسلیحات نظامی یا گشتای انتظامی
تخصصی کار میکنه مردونه پیکار میکنه
امون به دشمن نمیده دوستم با جفت چشاش دیده
خارجی نیس تفنگامون جواب میده تو جنگامون
ولی تا مهربون میشه باشیم با مردم همیشه
نه خط قرمزی داریم نه شعر نافذی داریم
که به کسی بربخوره یا کسی به اوین بره
مژده به مخاطبان گرامی
اول شهریور ماه منتظر اولین شماره نشریه
ع فواد باشید
شما می توانید اول هرماه فایل PDF نشریه را از همین جا دریافت کنید
چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد
نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد
به هرزه بی می و معشوق عمر می گذرد
بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد
تو مثل شعر من بودی، نه اینسان خوب البته
به طفلی ناز می ماندی، کمی آشوب البته
شبیه طرح بی رنگی که برمیخاست از خوابت
و لختی بعد رنگین دختری، محجوب البته
من از خال لبت از بس که چندش می شود حالم
غزلها خواندم و گفتم به تو محبوب البته
تو هم از عطر من بیزار بودی و نمی گفنی
که یک شب یافتم عطرم درون جوب البته
برایت می زدم گیتار و از داریوش می خواندم
نفس هم می گرفت از جنس نامرغوب البته
تو هم از محنت من بی غم و آزاد می خواندی
کمی از اندی و کورس کمی دارکوب البته
و بعد از مدتی بسیار فهمیدم که بی ربطیم
نگردد میخ در سنگ و فلز و چوب البته
تو هم رفتی پس از این کشف و من بعد از تو دانستم
که تنهایی عجب حالیست، خیلی خوب البته
خدا رحم کرد فانوس ما خال نداشت
و شاعر به ایراد وزنی داریوش و دارکوب آگاه است البته
مامانم قراره لنج طلا ببره
لنج طلا نه گنج طلا
گنج طلا نه گنجینه طلا .....
ما که در ده شصت و درگیر آنهمه ایده آلیستی فضاهای معنوی پرورش یافتیم امروز چنین دچار ماده ایم وای بر کودکان امروز ....
پیشترها هم مطلبی با عنوان "چه خبر" در مهر ۸۹ نوشته بودیم که در بخشی از آن چنین نوشته بودیم
..... آن روز آنچه آزاردهنده بود سه تبلیغ پیاپی بود برای سنین مختلف اما با یک هدف. اول دخترکی با شمایل شنل قرمزی را دیدیم که از شادمانگی جایزه توپ طلای فلان شرکت به وجد آمده بود و از گرگ ناقلا هم نمی ترسید. (گروه سنی صفر تا پنج سال). بعد فلان فروشگاه تبلیغ کرد که پدرخانواده در آن آگهی می گفت نمی دانید آنجا چه خبر است و پسرش شادمانه می گفت «آخ جون سکه طلا». (گروه سنی پنج تا بیست سال) و بعد هم صدای ملایم آقای دوبلور با سابقه همراه با تصاویر زرد رنگ جواهرات، به معرفی یک شرکت زیور آلات می پرداخت «طلای ... یداس». بعد ما فهمیدیم جای درنگ نیست. بیرون زدیم تا کمی از افکار غصه دارمان فارغ شویم که در راه با این صحنه مواجه شدیم...
ضمنا این مرداد تولد دوسالگی وبلاگمان بود و از همینجا سعادت بهره وریتان را تبریک می گوییم
جهان امروز حدود 180 کشور دارد. که البت در روزگاران ما کمتر از این بود و پیش از ما نیز کمتر از آن. برخی قریب الکشفند و برخی استقلال یافته. دسته اول را تاریخ چندانی نیست و دومی را تواریخ مشترک با همسایگان موجود است. ما اما از هیچکدام نیستیم. کشوری هستیم در زمره مستقلان تاریخ دار که سایقه مان از همگروهانمان بسیار بیشتر است. تاریخی داریم، مستدل و مستدرک، پیشینه ای داریم تا ابتدای خلقت و ابرقدرتی بوده ایم برای خودمان. در اینهمه گذار زمان دستاوردهایی هم داشته ایم که بخشی از آن به نام صنایع دستی و میراث فرهنگی موجود است. دیگران هم البته داشته هایی داشته اند از این قبیل.
اما پاسداشت این دستاوردها مساله ایست که به اندازه کسب توانمندیهای نوین اهمیت دارد.
غمناکست که چهره شهرهایمان کم کم دارد از معماری چشم نواز ایرانی که سرشار از بهینه سازی مصرف انرژیست بی بهره می شود. شعرا و دانشمندانمان در سیری تاریخ دزدانه افتخار کشورهایی از جمله دسته دوم شده اند. خلیجمان تغییر زبان داده. طرح فرشهامان هم به هند و چین و پاکستان رفتند و در دنیا مورد استقبال واقع شدند اما در کشور خودمان چرا...!!؟

به گمانمان مالزی کشوریست اسلامی. و مشترکات فرهنگی بسیار با ما دارد. مراودات اقتصادیمان هم کم نیست. اما پیشنهاد می کنم سری به سایت شرکت خودروسازی پروتن بزنید

اما با اینهمه دغدغه رسانه هامان اینروزها این است که تخمه ژاپنی، ایرانیست نه ژاپنی و از منطقه جابان اطراف دماوند بدست می آید.
جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است
هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق
کنسرت گروه رسانه هنر برگزار شد
در این کنسرت که در دستگاه ماهور تنظیم شده بود تصانیفی همچون شب وصل اثر استاد درویش خان، عشق تو اثر جهانگیر مراد، و ایران سرای امید یادگار استاد محمدرضا لطفی اجرا شد.
این اجرا به سرپرستی استاد سپهر لاجوردی، نوازنده و مدرس توانمند موسیقی ایرانی سی ام تیر ماه در تالار فارابی دانشگاه هنر برگزار شد.
تعدای از تصاویر در فیسبوک موجود است
این هم تصویری از کنسرت

ما زمانی شاه شاهان نام داشتیم و هر از گاهی مطلبی با همین امضا بر تابلوی اعلانات دانشگاهمان می نگاشتیم. همدوره ای هایمان حتما به یاد دارند که هر گونه کلمات امروزی را معادلسازی نموده بودیم. فی المثل دانشگاه را آوردگاه علم می نامیدیم و قس علی هذا. این روزها ما دیگر آن دانشجوی پر شر و شور بیست ساله نیستیم. عرصه زلفهایمان اندکی تنک شده و سوی چشمهامان کم. دیگر نه آن شجاعت شاهانه را داریم و نه آن شهامت دانشجویانه. آنچنان که در گریز از ناملایمات دانشجویی و وفور رسوم بی سوادی و کپی برداری، پس از سالها تحقیق و پژوهش و دوندگی، تنها توانستیم از پایان نامه دوره ارشد انصراف داده و عطای فوق لیسانس این دانشگاه های مدرک محور را به لقایش ببخشیم، هرچند که با یک گل بهار نمی شود. اما حرف امروزمان گله از مدرک گرایی و حسرت پایان نامه نیست که البته آن خود دردیست و این خود افتخاری بسیار. آنچه امروز آهمان را بیرون آورده نزول شهامت و شجاعت در میان دانشجویانیست که همه دردشان ارتباط با جنس مخالف است.
دانشگاه ما کوچک بود. طوریکه به راحتی امکان کنترل و نظارت بر تک تک دانشجوها وجود داشت. حتی رشته ما تک جنسی بود و فقط درسهای عمومیمان با رشته های دیگر مشترک می شد. اما روحیه ای داشتیم که به قول پدرم همان "ذات دانشجو"یی بود. یعنی سری نترس (سبز)، زبانی گویا(سرخ)، و ذهنی پرسشگر(احتمالا خاکستری).
روزی که به دلیل سوال از رئیس دانشگاه درباره محدودیت موسیقی در دانشگاه، در جلسه پرسش و پاسخ، تهدید به اخراج شدیم، پدرمان در تماسی تلفنی گفت این یعنی از شجاعتت می ترسند. و کسی که می ترسد شهامت حمله ندارد. و گفت روحیه ات را حفظ کن و از ارزشهایت دست نکش. نکشیدیم و امروز همانیم که بودیم (صرفا کمی مسن تر).
روزی که در میان کارگردانی و اجرای مراسمی در دانشگاه به دلیل ایراد تذکر مکتوب کمبود زمان (ذیغ وقت)، به سخنرانی که حد خود را ندانسته بود، توسط معاون دانشگاه مورد بازخواست قرار گرفتیم و البته ایشان صورتمان را به سیلی پدرانه ای نواختند، مدیر گروه عزیزمان که ازقضا آن روز در دانشگاه بودند مارا دلداری دادند و توجیهاتی آوردند که این آقا موجی هستند و آن سخنران، نماینده مجلس. غافل از اینکه ما خودمان، هم با جانبازهای بزرگوار زیادی روزگار سپری کرده بودیم و هم نمایندگانی را می شناختیم که هرگز غرور در باطنشان چنین رسوخ نکرده بود.
خاطرات ما بسی بیش از اینهاست که حال مجال گفتنش نیست، اما از قدیم گفته اند مشت نمونه خروار است. و دانشگاه نمونه وزارت علوم. و گفته اند از ماست که بر ماست.
به یاد دارم زمانی را که برای کیفیت غذای دانشگاه اعتصاب کردیم و نتیجه فقط گران شدن ژتون بود. یا زمانی که برای محدودیت های جنسیتی معترض شدیم، منجر به اشتغالزایی برای سرکار خانم چی چی کوماندو شد. و خوب یادم هست روزی را که ذهنمان از همه این محدودیت ها گذشت و مناظره ای به راه انداختیم میان آقایان معین و احمدی نژاد (سنه ۱۳۸۴). و آن روز خوب فهمیدیم که هیات حاکمه دانشگاه بر آن چیزی دست می گذارد که ما دانشجوها برایمان مهم می شود. و در واقع این ماییم که گزک را به دستشان می دهیم.
امروز هم گزکی که به دست وزارت دانشگاه هاست مساله تفکیک جنسیتیست. که ناشی از توجه زیاد دانشجویان امروز به مساله روابط با جنس مخالف است. البت نه اینکه مقصر دانشجویان امروزند. که این توجه ریشه در گذشته ای دارد که..... دلیلش هم تفاوت رفتارهای دانشجویی نسل پدران ما، ما و بعد از ما .....
یک حرف دیگری هم که همه دانشجویان می شناسندش این است که وقتی استادی دستش به نمره دادن نمی رفت و ما شاکی می شدیم، می فرمودند ما خودمان روزی دانشجو بوده ایم. بعد ما می اندیشیدیم چگونه کسی که خودش روزی دانشجو بوده امروز احوال دانشجویان را درک نمی کند؟! بعد دیدیم همین مساله امروز برای زندانیان سیاسی هم شاید قابل تعمیم باشد.
و خلاصه اینکه هرچه دغدغه آحاد دانشجویان (مردم)، باشد، وسیله ای می شود برای مدیران دانشگاه (حکام) تا دیگر مسایل به فراموشی سپرده شود. فی المثل بحران تفکیک جنسیتی دانشگاه ها در ایام حوالی 18 تیر.
سه شنبه ای که طی شد، به جز سه نفر که خودمان به آنها گفتیم مناسبتش چیست، کسی به ما تبریک نگفت. البته حق هم دارند همگان که ندانند چهاردهمین روز برج تیر را روز قلم، نام است. از بس که همان روز به مورخه قمری اش روز پاسدار بود و چنان اهمیتی دارد این تاریخ قمری که اصلا مناسبات خورشیدیمان به کل از یاد می رود. اول با خودمان گفتیم شاید به دلیل آن است که در آن روز مانند روز پرستار و معلم، نه ولادت یکی از خاندان معصومین است و نه شهادت علمای اسلام. بعد دیدیم نه، چراکه نه معصومین علیه السلام مهندس بوده اند و نه کارگران عالَم عالِم. گفتیم شاید سبب، عدم تبلیغات رسانه ای باشد. سراغ رسانه ها رفتیم. در رادیو فرهنگ حرفی نشتیدیم. در یکی دو روزنامه هم ستون کوچکی دیدیم در توصیف قلم و توضیح این روز، که آن هم مطلب دندانگیری نبود. در جلسه شعر فردوس هم حرفی به میان نیامد تا وقتی که فقط چهار نفر در سالن مانده بودیم و استاد به کنایه فرمودند، امروز روز قلم است. و گله کردند که چرا برای این روز فقط عده ای اهل قلم را به هتلی دعوت می کنند برای صرف شام و شربت و شیرینی. فقط همین. و بعد با ما خداحافظی کردند برای عزیمت به هتل جهت صرف شام و شربت و شیرینی. بعد از آن ما که با پای پیاده به سمت خانه مان راه می پیمودیم، در اندیشه شدیم که روز قلم باید برای کدام گروه از اقشار جامعه مهم باشد، دیدیم اول خطاطان هنرمند با قلم سر و کار دارند که به دلیل هنرمند بودنشان از هیاهو و جنجال بیزارند، گروه دوم هم طباخان و سلاخان گرانقدرند و قلم را یا ساطوری می کنند و یا آنقدر در آب جوش می گذارند که چون موم نرم شود و قابل صرف با سرکه و سیرترشی. بعد از آن اگر مداد را قلم به شمار آوریم، نجار ها و صنعت گران، استفاده زیادی از آن دارند و چون همیشه در پشت گوش نگهش می دارند، روزش برایشان اهمیتی ندارد. ضمنا روز کارگر و روز صنعت هم به جای خود باقیست. اگر هم خودکار و خودنویس و روان نویس را قلم بدانیم، پزشکان، پرستاران، معلمین ، مهندسین و بازاریان را شامل می شود، که هر کدام روز خود را دارند. از این همه، تنها، گروه ناچیزی باقی می ماند که خبرنگاران و شعرا و نویسندگانی چون ما را شامل می گردد. که به دو دلیل حق مهم شمردن روز قلم را ندارند. اول اینکه بخش خیلی خیلی خیلی کوچکی از جامعه هستند و به دلیل اینکه کارشان جز بازی با کلمات نیست، و در پیشبرد سند چشم انداز سودی ندارند، باری هستند بر دوش جامعه. دوم آنکه این گروهِ عموما غرب زده روشنفکر، نوشته هایشان را تایپ می کنند و اصولا کمتر از قلم در دستانشان اثری هست. با توجه به این موارد همان شام مذکور هم زیادیشان می باشد و اصلا نام اهل قلم را هم باید به اهل کیبرد تغییر دهیم تا هم در حق قلم، قلم بدستان و ایضا گوساله های گرامی اجحاف نشود و هم معلوم شود این خودفروخته های فراماسونر صهیونیست، عامل بیگانه اند. در همین اندیشه ها بودیم که خود را جلوی درب سوپر مارکت مهندس یافتیم. سریع نسبت به خرید تخم مرغ و گوجه فرنگی و یک چیز دیگر اقدام کردیم و به سوی خانه متواری شدیم، تا ناگهان به جرم بورژوازی سیاسی و خرید موادی که هم فرنگیست و هم برای تهیه غذای فرنگی کاربرد دارد مورد دستگیری مامورین معذور و محترم قرار نگیریم. البت امشب در رسانه غیر ملی گزارشی از آن مجلس مذکور به اختصار دیدیم اما نه از شام و شربت و شیرینی خبری بود نه از استاد ما.
هرچه گویم درد خود شرح و بیان
عاقبت ترسم خجل باشم از آن
گرچه تفسیر بیان روشنتر است
لیک درد بی زبان روشنتر است
چون قلم اندر نوشتن می شتافنت
چیز ما را ناگهان برخود شکافت
در روزگار ما که کوچه ها خاکی بود و دیوارها کوتاه، صبح علی الطلوع مردی با خرش از خیابان می گذشت و از حنجره فریاد می کرد " عدسی عد---------------- س"، و تقریبا از هر ده خانه چهارتای آن ته تاقاری را بیرون می فرستادند برای گرفتن عدسی. حدود ظهر که می شد، آن یکی که دو گونی یکی چرک و یکی تمیز، به دوش داشت، فریاد می کرد، "نمکی نون خشکی سبدی نون خـــــــــــــــــــــشک"، و تقریبا از هر ده خانه هفت تای آن دختران نابالغ را بیرون می فرستادند تا به ازای نان خشکی که در گونی چرک ریخته می شد، سبد و نمکی از گونی تمیز بردارند. عصرها هم، دیگری می آمد با چرخی که روی آن پر بود از هندوانه های محبوبی و شاهرودی. و با همان یک بار فریادی که اول محله زده بود همه زنان را که در کوچه ها مشغول خوردن کاهو سکنجبین بودند و گل می گفتند و گل می شنفتند خبردار می کرد برای خریدن هندوانه های شیرین و آبدار، تا فردا را به جای کاهوسکنجبین، نان و پنیر و هندوانه بخورند. هوا هم که تاریک می شد بعد از صدای موذن مسجد محل که از بالای گلدسته، تحریرهای دستگاه شور را بی نیاز از دستگاه آمپلی فایر از حنجره آتشینش به گوش اهل محل می رساند، سکوتی آرامشبخش حکمفرما می شد تا ساعات پایانی شب که عطاس زمزمه می کرد، "شهر در امن و امان است" و تا صدای دوباره موذن محل هنگام بامداد هیچ صدای دیگری نبود.
اما امروز که کوچه ها اسفالت شده و سر هر کوچه ای یک طباخی و دو میوه فروشی و چهارده بقالی(سوپرمارکت)، آب زیپو و میوه چینی و شامپوی تاریخ گذشته تحویل مردانی می دهند که از سرکار راهی خانه هستند، نیسان های آبی رنگ جای خرها را گرفته و یک نوار بدصدای ضبط شده از بلندگویی فریاد می زند، "یخچال، لوازم منزل، آهن ضایعات، قنداق فرنگی، لوازم برقی، بچه دماغو، لباس کهنه، پنکه سقفی، صندلی ماساژ، تشک خوشخواب، مجسمه فرعون، استخر قانونی ... خریداریم." و به جای آن نمکی های بنده خدا، موتورهای سه چرخی که اغلب روغن سوزی هم دارند، صدا می کنند که " دی دی دی دی دی دی دی دی دیـــــــــــــــــــــــد، دی دی دیـــــــــــــــــــــد، دی دی دی دیـــــــــــــــــــــــــد، دی دی دی دی دی دی دی دی دی دی دیــــــــــــــــــــد". و این در حالیست که شبها راس ساعت دوازده خاوری مجهز به جمع آوری تفکیک شده زباله از هر کوچه می گذرد و کارگر زحمتکشی، نیمی از زباله ها را بر داشته در یک حرکت پرتابی، خط سیری بر زمین نقش زده و نیم دیگر را به دلیل خستگی کار برجای می گذارد. و البته خاور جمع آوری زباله شروعیست برای عبور و مرور شبانه کامیون های کمپرسی کارگاه های ساختمانی زمین خواران محترم، از کوچه هایی که حالا در خلوت حضور خودروهای کوچک و بزرگ، جولانگاه خوبی هستند برای گاز دادن و سرعت رفتن و سرسام دادن به مردان و زنانی که خستگی روزانه امانشان را بریده و از درد مفاصل به خود می پیچند. و در دم دمهای صبح که تازه چرتشان گرفته، صدای مرغان دریایی که از بلندگوی مسجد به گوش می رسد، تا پایان دعای ماه، فضای شهر تهران را از، شهسوار تا مدینه، سیر می دهد.
ما هنوز نفهمیدیم که سبب اینهمه، قالی باف بودن شهردار است؟ یا دکتر بودن رئیس جمهور. و یا ... بودن دیگری. لطفا پاسخ صحیح را در قسمت نظرات وارد کنید تا خانواده ای را شاد، دلی را آزاد و جماعتی را به زندگانی امیدوار کنید. در پایان از تشریف فرمایی همه دوستان و آشنایان، و همه کسانی که از راه های دور و نزدیک قدم رنجه فرموده، تشریف فرما شده اند، کمال امتنان و تشکر به عمل می آید. امید که هرچه خاک آن مرحوم است بقای عمر شما باشد.
گلچین روزگار عجب با سلیقه است .....
ما را کنون که جیب مبارک ز دست شد
سر از نداری اش به کمی چای مست شد
در خانه نیست مرا خبر از اندکی شیتیل
یا مرغ و بره و حَیَوانی از این قبیل
از بس به برج رفته بسی پول رفته است
شکلم کمی به چهره گاگول رفته است
داد از نهاد ما تو ببین رفته تا هوا
اما چه بود قصه این درد بی دوا
هرشب که پای دیدن سریال ها شدیم
همچون رسانه نقدپذیر از شما شدیم
تحت تاثر از اثر کار دکتری
ما هم شدیم در پی دیدار دکتری
دکتر که نه مشاور دارای دکترا
بیچاره بی پراید به پشت النترا
یک ساعتی مکالمه و خاکشیر سرد
قدری گلایه از دل و قدری مرور درد
مبلغ درست بود، ویزیت تخصصی
دادیم و ناامید در ایام بی کسی
یک ناسزای خیس بدادیم بیمه را
از روز بعد آتشی افتاد هیمه را
یک چند پرسش تایپی به برگه ای
در ذهن زار و بی رمق ما جرقه ای
خوشحال از نهادن تیک در گزینه ای
نادان ولی ز عاقبت پرهزینه ای
منشی که گفت چقدر شده مبلغ آن زمان
دستی زدیم بر سر و گفتیم الامان
از بهر هر سوال هزاری گرفتمان
در لمحه ای بکرد به دیوار خفتمان
دادیم یک سویچ و یکی کارت پرشتاب
کردیم فکر ناقص مفلوک در عتاب
آبت نبود، نان و پنبرت نبود خب
اینطور نزد دکتر آمدنت پس چه بود خب
روزی دگر ز درد کمر در فغان شدیم
آن پهلوان گرد کنون ناتوان شدیم
ما را نبود قدرت یک گام در لگن
دردی عجیت پخش شده در همه بدن
در قوزک و مچ و کمر و بندبندمان
دردی به پیچ و تاب شد و جان بکندمان
رفتیم سوی دکتر دیگر که دکتر است
فوق تخصص کمر و پیچ و فسفر است
مبلغ درست بود، ویزیت تخصصی
دادیم و ناامید در ایام بی کسی
یک ناسزای خیس بدادیم بیمه را
از روز بعد آتشی افتاد هیمه را
یک پایمان به لابراتوار بهر تست خون
پای دگر به عکس ز فوق قدام رون
پای سوم به سوی دگر دکتری عزیز
پای چهارم از غم تزریق در گریز
جمعا حساب این همه شد از عدد فزون
کل نظام ذهنیمان گشت سرنگون
دادیم یک سفیدچک صاف پرشتاب
کردیم فکر ناقص مفلوک در عتاب
آبت نبود، نان و پنبرت نبود خب
اینطور نزد دکتر آمدنت پس چه بود خب
در گیر و دار دکتر و دارو به یک نظر
دیدیم وقت بیمه تمام است و بی خبر
ما مانده ایم و حال چه سان هفته دگر
بی بیمه و چک و ماشین و موی سر
اندر مطب رویم برای معاینات
یا سوی آن دگر جهت ناملایمات
رفتیم بیمه تا کنیم موعدش به روز
قدری ولی بیامدمان حس درد و سوز
وقتی که گفت بیمه گر آن مبلغ گزاف
دستی زدیم بر سرو دستی به روی ناف
گفتیم از تمام جهان مانده این زمان
یک جای سالمی ز قضا در وجودمان
هرچند رند نیست چو دل یا چو قلوه گاه
شاید به کار آیدتان روز اشتباه
دادیم ناف و بیمه شدیم از نو پرشتاب
کردیم فکر ناقص مفلوک در عتاب
آبت نبود، نان و پنبرت نبود خب
اینطور نزد بیمه آمدنت پس چه بود
خب
آن روزها بازار که می رفتیم، فی المثل بعد هفت هشت سالی ارسی که می خریدیم، حجره دار را می گفتیم، بهایش بگو و می گفت مثلا سه سکه. یا می رفتیم چهار مرغ و یک خروس می خریدیم می شد به عبارتی بیست و یک سکه، که البته به مرور بر تعداد این مرغها افزوده می شد و گاه تا چهل مرغ می رسید. البت هیچگاه سی نمی شد یعنی یا بیست و نه مرغ بود یا سی و یک مرغ. که اگر سی می شد وحدتی حاصل می آمد که ما را سراینده منطق الطیری می نمود که دانی و عطار را دیگر مجال سرایش آن منظومه نمی آمد. حالا ما که روز پیشین به بازار رفته بودیم برای خرید اویغو، گفتند نداریم. گفتیم باشد لااقل بهایش بگویید. گفتند لختی پیش یکهزار و هشتصد تومان آنی دیگر را خدا عالم است و بندگان دارایش دانانند.
و دانا بود هرکه دارا بود
گفتیم این تومان که می گویید و از برای مغولان است یعنی چه؟ گفتند یعنی هجده هزار ریال. و باز گفتیم ریال که اعراب را واحد پولست. بگویید این مقدار یعنی چند سکه؟
یکی گفت: هفتاد و دو سکه
دیگری گفت: سی و شش سکه
آن دگر گفت: هجده سکه
بعدی گفت: نه سکه
یکی دیگر گفت: سه سکه و نیم
یکی هم از آن دور فریاد زد: روندش کنی حدود چهل وپنج صدهزارم سکه البته طرح جدید. قدیم هم هست، پ.ه.ل.و.ی هم می شود حساب کرد.

هرموقع فراغتی پیدا می کرد، بعد از آنکه فروشگاه را جارو می نمود و اجناس را گردگیری می کرد، درست زمان هایی که خریداری به فروشگاه نمی آمد و به قول اهل کسب وقت مگس پرانی بود، سه تار مشقی اش را از کاور بیرون می آورد و در تنهایی مشغول تمرین می شد. مدتی از این احساس خوب نگذشته بود که با توبیخ شدیدی از سوی مدیر فروشگاه مواجه شد که «با این کار فضای فروشگاه را با کارهای غیراخلاقی آلوده می کنی. زن و بچه مردم باید اینجا احساس امنیت داشته باشند». با شناختی که از مدیر داشت می دانست این حرف ها از ذهن دیگری بیرون آمده و از زبان او خارج می شود. بیشتر که اندیشید و جستجو کرد صاحب سخن را یافت. اما برای حفظ ادب هیچ واکنشی نشان نداد و تصمیم گرفت برای احترام به مدیرش دیگر در فروشگاه تمرین نکند. از روز بعد هر وقت برایش فرصتی پیش می آمد در دنیای نت گشت و گزاری می کرد و به نوعی با افکار و عقاید دیگران بیشتر آشنا می شد. مطالبی در باب موسیقی و هنر می آموخت. گاهی از ایبوک های موجود دانلود می کرد و گهگاه دوری در وبلاگ های مختلف می زد. تا آنکه مدیر فروشگاه به سراغش آمد و گفت «هر روز توی این دستگاه دنبال چه می گردی؟ شنیده ام به سایت های بد می روی، شاید هم کار سیاسی می کنی؟! یا دنبال دوست می گردی؟ زن و بچه مردم اینجا باید احساس امنیت کنند و تو با کارهای غیراخلاقی فضای فروشگاه را آلوده می کنی». از روز بعد دیگر کامپیوتر را روشن نکرد. و اوقات مگس پرانی را با صدای رادیو پیام می گذراند. این بار «شنیده ام رادیو فردا گوش می کنی. صدای رادیو فضای فروشگاه را آلوده می کند. زن و بچه مردم باید اینجا احساس امنیت کنند». رادیو دیگر روشن نشد و او با خواندن کتاب های ادبی و داستانی و مشابه اینها اوقات مگسی را پر می کرد و ... «اگر دنبال کمالات می گردی برو دانشگاه درست را بخوان این کتابها راه سعادت نیست مسیر گمراهیست. همین کتابها را می خوانی که اینطور از راه به در شده ای. این کتابها فضای فروشگاه را آلوده می کند. زن و بچه مردم باید اینجا احساس امنیت کنند». دیگر کتاب هم نخواند. جلوی فروشگاه می ایستاد و فکر می کرد. می دانست منبع اصلی این حرفها کجاست. اما هرگز به کسی نگفت که آیا نشستن فلانی جلوی مغازه اش و دید زدن عابران اخلاقی است؟ یا زن و بچه مردم در فروشگاه بهمانی که با همه در چند ثانیه پسرخاله می شود احساس امنیت می کنند؟ یا فضای فروشگاه آن یکی که در کنار اجناس فروشگاه چیز دیگری ردوبدل می کند پاکیزه است؟ و یا روی پشت بام رفتن آن یکی کار درستی است برای پراندن کبوترهایش؟!
حالا دیگر برای اینکه در اوقات مگس پرانی فکر می کرده از محل کارش اخراج شده. دیگر مشق سه تار نمی کند. اگر اینترنت به دستش برسد دنبال سایت هایی می رود که مدیرش گفته بود. به جای رادیو پیام، رادیو فردا گوش می دهد و به جای کتاب های ادبی و داستانی، به دنبال کتاب هایی است که کمی چشم و گوشش را باز کند. چند کبوتر هم در خانه نگهداری می کند و البته مشتری آن فروشگاهی شده که اجناس ویژه ای را پنهانی می فروخت.
دیگر کارهای غیر اخلاقی نمی کند و احتمالا زن و بچه مردم از اینکه او سر کوچه می ایستد و حواسش به همه آنها هست احساس امنیت می کنند.
ما دوستی داریم به نام احمد. سالها در ارادت مرشدی منصور نام تلمذ ورزیده است و این روزها نامه هایی بر ما می فرستد از احوال مرشد و مرادش که پس از روشنگری هایی که به قول احمد تنها از زبان منصور جاری می شود و منبع سخن اوییست که در شعله طور موسی را سخن گفت. و امروز گویی احمد و منصور هردو در زندان به سر می برند که مختصری از احوالاتشان چنین است:
« ..... در همان اوقات هر روز عده تازه ای به زندان آورده می شد- تک تک یا گروه گروه. از میان آنها کسانی که پابرهنه، لخت یا ژنده پوش بودند با خشم و پرخاش بسیار و با فریاد مرگ بر ... وارد زندان می شدند. بعضی از آنها را چند بار چوب می زدند و پنهانی آزاد می کردند. کسانی هم بی سروصدا وارد زندان می شدند، به حبسگاه و سیاهچالها هدایت می شدند و صدایی هم از آنها در نمی آمد. گفته می شد که آنها دیوانیان از کار برکنار شده بودند که برای سقوط ... غوغا کرده بودند.....
..... او به شدت مورد خشم و نفرت عام بود. در مال اندوزی به هیچ حد قانع نبود با سوداگران بازار شریک بود و پنهانی به آنها اجازه می داد تا بهای اجناس گران کنند ......
...... کسانی که این روزها به زندان می افتادند متهم به ارتباط با قرمطیها می شدند. اتهام هم شایعه ای بود که ... و عوانانش در دهانها انداخته بودند. تا آنجا که من می دانم شایعه وقتی در دهانها می افتد که هیچ کس از آنچه در ماورای آن است آگاه نیست ..... »
به اقتضا شاید بازهم از این نامه ها بازگو کنیم.
فیلم سربازهای اعدام را دیدید؟
مطالعه «شعله طور» اثر استاد زرین کوب را پیشنهاد می کنیم.
فقط می پرسم
تشییع جنازه جرم است؟ یا ... شاید اصلا مردن جرم باشد.
راستی اگر مردن جرم است پس اشد مجازات هم جرم است!
در پس گذزان اوقات شریفمان در اتول باوفایمان بودیم که رادیوی گرامی موزیک زیبای فولکلور را پایان داده تیتراژ خبر رفت که
دید دیدی دیـــــــــــــــــــــــد
دید دیدی دیـــــــــــــــــــــــد
دید دیدی دید دیدی دید دیدی دیـــــــــــــــــــــــــــــد
و اعلام نمود که
«انستیتو ... در کشور فخیمه سوئد به تازگی کشف فرموده اند که ابعاد بدنی انسان ها مانند قد و وزن با جهانبینی آنها در ارتباط است به طوری که افراد کوتاه قد جهان را بزرگتر و افراد بلندقد دنیا را کوچک تر می پندارند.»
به این ترتیب ما پی بردیم به ریشه سخنان رئیس جمهور اینجا و دلایل سخنان رئیس جمهور امریکا و البته پی بردیم چرا آقای اینجا با آقای پوتین متفاهم بودند و با آقای مدودوف نه.
و البته فهمیدیم چرا هفت متر برای ما زیاد بود و برای مرحوم حجازی کم. و اینکه چرا ما هرگز دروازه بان نشدیم.
بعد هم فهمیدبم چرا ما در اتول نیم متریمان راحتیم و جناب جوردن در لیموزین ناراحت.
ضمنا دانستیم که مانند همه اکتشافات بزرگ دنیا که ایرانیان همیشه زودتر کشفش کرده بوده اند این را هم می دانسته اند و از قدیم گفته اند «ریز می بینمت» و البته این جمله از دهان دو دسته خارج می شود. هیکل داران و دهان داران. که هردو از انواع مهره داران پسداندار هستند.
بعد هم داشتیم بیشتر می فهمیدیم که رادیو با صدای جناب ناظری به وجد آمد که
« من چه دانم من چه دانم من چه دانم ...»
و ما را در سوالات فراوان وا نهاد.
دیروزی بود برای خودش. از قبل در صفحات مبارک فیسبوک دانسته بود که چنین اتفاقی رخ خواهد داد. اما گذشت زمان و تب فستیوال کتاب چنان در برش گرفته بود که گویی نوعی آلزایمر مقطعی مبتلایش ساخته بود. تا آنکه به سبب سروگوش آب دادن در فیلم های شهر عازم خانه هنرمندان شد. و آنجا دیدن پوستر نمایشگاه استاد، به خاطرش آورد که فرزند استاد در همان صفحات مبارک فوق الذکر اطلاع رسانی فرموده بودند. بر روی پوستر نوشته شده بود:

ساعت از 8 شب گذشته بود و فردا، یعنی تنها فرصت دیدار، آخرین روز نمایشگاه بود.
*
همه چیز بر دلش می نشست. رفته بود تا نشانه ای از محبوبش را از نزدیک دریابد. سازهایی که بوی دست استاد می داد و بیش از آن خطوطی از تفکر و خلاقیت بی بدیلش را عیان می نمود. سنتورها، صراحی ها، شهرآشوب ها، کرشمه، باربد، ساغر، ارغنون، شباهنگ، شهنواز و تندر.

بی شک این مرد تمام، که دوستی در جایی به انتقاد نوشته بودش طوری از استاد سخن می گویی که گویی مقدسترین است بر روی زمین و اینجا می گویمش استاد برای او و امثال او محبوب و مریدیست که با تقدس مآبی بیگانه است. مردمی است و همین هنرش را جاودانه نموده، هرچه از خود برجای می گذارد، جز هنر و نیکی نیست و از همین جمله اند فرزندان و خاندان بزرگ شجریان.

اینها گذشت، در سالن اکران فیلم های کوتاه همراه با رهگذری به تماشا نشسته بود که صدایی از جنس وجد و شادمانی غرق در برهم خوردن دستان بسیاری چون آذرخشی بیرونش کشاند. یقین داشت که اگر خواب بود اینهمه صدا بی شک تاکنون بیدارش می ساخت. بیدار بود. و در تقلایی خود را در خیل مشتاقان به آنجا رساند که در هوای استاد نفس کشید. حالا دیگر هیچ آرزویی در زندگانیش دست نیافتنی نخواهد ماند.

..... دوستانی عزیز آمده اند، چهره هایی که غرقشان شده ام
میوه های رسیده ای که هنوز من به باغ کمالشان کالم
راستی در هوای شرجی هم، دیدن دوستان تماشاییست
به غریبی قسم نمی دانم، چه بگویم جزاینکه خوشحالم ......
*
*

تصاویر دیگری از سازها و اتفاقات این نمایشگاه در دست است که به زودی در صفحه فیسبوکمان خواهیم گذاشت. در صورت تمایل می توانید برای دریافت این تصاویر در قسمت نظرات ایمیل خود را وارد کنید.
کنون بزم دنیای بی غم شنو
دگرها شنیدستی این هم شنو
پس از آن عروسی شهزادگان
خبر آمد از رفتن طالبان
پس از بمب و قذافی و انهدام
اوباما بکرده است کاری تمام
که با ارتشش حمله ای برده است
کسی هم کمی یاری اش کرده است
زمان، وقت در کوزه افتادن است
و خیاط این بار بن لادن ست
ترور بی ترور دیگر از این زمان
چه در آسیا و چه در لامکان
دگر دهکده پاک از جانی است
جهان یکسره خوب و انسانی است
دروغ است مقتول در چاه آب
که بیرون نمی آید از منجلاب
نه آتشنشانی نه ماشین پلیس
سر کوچه ما نبینید! نیس (ت)
همه رهبران جهان دوستند
و با دولت از یک رگ و پوستند
کسی هم ندارد کسی را غرض
نمانده به دنیا نشان از مرض
به جز آرتروز ، ایدز ، دیوانگی
هپاتیت، سلاطون و افسردگی
همه شاد از قیمت نان شب
کمی هم اگر شد میانش رطب
خدایا چنان کردی انجام کار
زمین گشت فردوس و ما رستگار
هر روزمان را می بایست ابتدای صبحگاهان با آن خواب آلودگی و کسالت بر سر درس مردی تندخو می نشستیم که یا هر چه می گفت همان می کردیم یا فلک بود و پاهای کوچک ما. حتی اگر می گفت انف ما نیز بگفتندی انف و نگفتی انف. (بر وزن الف) چون در حساب می آمد دست بر ریش بلندش کشیده ما را می گفت حق الزحمه ما را از پدرانتان بستانید وگر نه... همان که دو خط بالا گفتم. و هنگام علوم طبیعی ما را از حرکت شی در آسمان و بر خوردش با جسم ثابتی می آموخت که صدایش چنین بود، "شترق"
بعد تر دیدیم آن مرد را تبدیل کردندی به بانوانی مهربان و گوییا دلسوز که کودکان را مادرانه تعلیم نماید اما کودک ما از تشرهای مردانه معلمی سخن می گفت که ما را ترنسژندر احتمالش آمد. جویای تحقیق شدیم و دیدیم مشکلات خانوادگی گریبانش چاکیده از حقوق کم و دردسرهای زیاد. از دیگر سو، قانون هم هنوز همان بود. صبح علی الطلوع بر سر صف در سرما و گرما و بیماری و سلامت. افزون بر آن حالا روزهایی هم پیش می آمد که کودکان را بگفتندی امروز عزای فلان است و همگان را باید به گریستن. و روز دیگر عزای بهمان. آنقدر کودکان را به روزهای گوناگون گریان کردندی که پنداشتیم نسلشان دپرشن گرفته اند از نوع مرغی. بعد تر تر فهمیدیم خودمان هم یا مرغ شده ایم یا دپرس، از آن جهت که هر کانال را بگرفتیم صدا می آمد "های های گریه کنید مسلمونا گریه ثوابه"، بعد برای آنکه ثواب کنیم کمی خودمان را کباب کردیم اشکی نیامد. گفتیم برای دلباز شدنمان از خانه بیرون شویم. شدیم. نشدیم اما دلباز. یا صدای بوق می آمد. یا جایی دعوایی بود و یا دوستان محترم انتظامی مشغول گشت و ارشاد و هدایت گناهکاران به سوی بهشت.بازگشتیم و سر به کوک ساز ناکوک بر داشتیم. تیونر روشن، هی پیچاندیم و پیچاندیم تا در رفت سیم چهارممان. و پیچیدم در کش مکش سیمی از مس که ظاهرش زر می نمود. پنداشتیم حتما کیمیاگران ساز می نواخته اند که در پی کیمیاگری بر خواسته اند. بعد که بیشتر فلسفی شدیم. دیدم بسا چیزها که زر می نماید و مس هم نیست. مانند جایی که در آن می زی ایم. و هی می گویند خودکفا شدیم از... و از ... و .... . و مرمان را بهای برق و گاز و آب افزون می شود هر روز بر اساس نموداری که رابطه عکس دارد با ارزش و اعتبار گذرنامه ایرانی. سالی پیش پای برجی معرف همگان در فرنگ، سیاهی را به گفتگو بودیم پرسید "ور آر یو فرام" گفتیم ایران. لبخند زد مشتی گره کرد و به هر زوری بود بر لهجه لیز فرنگی اش فائق آمده با صلابت گفت "ایران...؟!مووساوی". و امسال سختگیری ها در گذر از پاس چک فرودگاه هامبورغ بیشتر و بیشتر بود در پس آن لبخنده های مزورانه و "هاللو" گفتن های ظاهرا صمیمی. اشکش آنجاست که نیروی انتظامی فرودگاه امام حتی آن لبخند را هم تحویل نمی دهد به ایرانیانی که با شوق به دامن مادری زیبا باز می گردند.
دیگر هیچ کس در فرنگ به ما نگفت "ایران...؟! مووساوی"